سلام...![]()
از امروز تصمیم گرفتم به جای اینکه احساس های منفی و نا امید کنندم و پشت سر هم بنویسم، دربارۀ چیزایی بنویسم که دوست دارم اتفاق بیفتن.
دربارۀ مسائلی که امیدوار کننده هستن. به قول یکی از دوستام، الان وقت عوض شدنه، از همین الان. نه فردا و نه یه ماه دیگه و نه بعدا، همین حالا.... فکر کنم برای منم همین حالا بهترین فرصته که رو خودم کار کنم و عادت هایی که خیلی جالب نیستن و پیدا کنم با چند تا از خوباش عوض کنم.
خیلی سخته می دونم... ولی مثل بقیۀ موقع ها ایندفه ام باید بتونم. نباید وقت و از دست بدم. الان یکی از چیزایی که دوست دارم اتفاق بیفته رو آرزو میکنم... خدا کنه نتیجش و زود تر ببینم که رفتن بقیۀ راه برام آسون تر بشه و با شوق و ذوق همۀ این کارا رو بکنم....
راستی چرا وقتی پست های جدید و تو وبلاگ میخونین نظر نمیدین؟ خب اینطوری دلم میشکنه.... اگه پیشنهاد یا یه تجربۀ موفق یا نا موفق یا مثلا یه جور راه حل داشتین که فکر میکنین بتونه کمکم کنه خوشحال میشم بشنوم ....تنهام نذارین و اگه میشه کمکم کنین تا عادت خوبه امیدوار بودن و تمرین کنم.....![]()
TomTom Bi To ![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت
یه دلشوره خیلی ترسناک، با یه عالمه اضطراب و ترس، مثل یه اطاق خیلی تاریک دورم و گرفته نمی ذاره بیرون و ببینم بفهمم چه اتفاقی داره میفته. کلی قاطی کردم. یه عرق سرد عین جریان برق ضعیف هر چند دقیقه یه بار همۀ وجودم و میگیره، خوب میشه، بعد دوباره همۀ رگ و مویرگام و پر میکنه. کف دستم از بس که همش خیسه کلافم میکنه، نمی دونم چرا خشک نمی شه. هر فکری که تو سرم میاد باعث میشه مغزم یه جور ترسناکی حس گیر افتادن توی یه تور ریز بافت و له شدن داشته باشه. چشمام از بس خشک شدن که دیگه پلکم راحت نمی تونه حرکت کنه.... ولی انگار تو هنوز از شدت شکنجه ای که میشم راضی نیستی، فکر نمی کنی شاید من دیگه نخوام تو رو ببینم .برای همین از صبح تا عصر با اون ماشین لعنتی سیاهت، سعی میکنی یه طوری از جلوم رد شی که مطمئن بشی دیدمت و دیگه هر ثانیه هزار بار همۀ این شکنجه ها رو طاقت میارم. وضعم و ببین..... دلت خنک شد نه؟ واقعا تو اینقدر بی رحم بودی و من فکر می کردم چقدر ماهی...
دیگه تک تکه آدمای دور و برم برام یه تهدید بزرگن. از همشون میترسم. هیچ جا برام امن نیست. خودمم قابل اعتماد نیستم.
واااای ببین حتی خودمم ترسناک شدم. مثل هزار پا افتادم به جون خودم و با بدن چندش آورم روحم و عذاب می دم، شکنجه میدم . شبیه تو شدم. میگم خودم و دوست دارم و همۀ سعیم و می کنم که تا می تونم با بودنم خودم و عذاب بدم... الان کدوم یکی از اونایی که گفتن درکم میکنن، میفهمن که چی می گم؟ کدومشون میتونن با یه حشره کش قوی من و از دست این هزار پای چندش آور خلاص کنن؟ هیچ کدومشون... ولی چه مهربونی قشنگی... کاش واقعی بود.
شایدم هست و من از توی این اطاق تاریک نمی تونم تشخیصش بدم. یا اینکه..............
اصلا همۀ اینا به من چه؟؟؟؟؟
تنهایی خیلی دوست دارم برم تو فکر بعضیا.... اینو واسه اون میخونم خودش می دونه که کیا...خودش اینو خوب میدونه ولی به روش نمی یاره....
دل و به اون راه میزنه یه وقت نشه کم بیاره....یه وقتی بود می خواستمش، نمی دونم منو می خواست...نمی دونستم که دیگه فلاکتم تو یک نگاش...
حالا می فهمم اون روزا این من نبودم پیش تو....بعد یه قطره اشک غم با یک نگاه گفتم برو...دور و برم پیدات نشه بد جوری شاکی ام ازت....
حق نداری با من باشی میگیرم این حق و ازت...میگن یه بار میگن دو بار نه صد تا نامردی دیگه...منم بخوام با تو باشم این قلبمه که نه میگه...
هر جوری خواست من و سوزوند با اون ادا و اطواراش...یه جوری بد کلاس میذاشت همه میگفتن اینو باش...تو تنهایی دغ بکنم بهتره تا با تو باشم...
تو خاطرش فکر میکنه که من هنوزم باهاشم...میگن که از هر دست که بدی باز همون پس می گیری...ببین چی کار کردی با من، میگم که ای کاش...........
TomTom Bi To ![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در یکشنبه 28 خرداد1385 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت
سلام... امشب خواستم یکی از اون همه شعرای قشنگی که (H) نوشته بود و توی وبلاگم بذارم که همیشه یادم باشه شعرایی که می نوشت خیلی وقتا نه فقط من و که هر کسی که می خوند![]()
یا می شنیدشون تحت تاثیر قرار میداد و وادار به تحسین می کرد ...
کاش یه نفر بود که از اول به این استعداد فوق العادش اهمیت میداد و نمی ذاشت اینقدر ساده
این همه تواناییه دوست داشتنی، حروم بشه واون خودش ارزشی براشون قائل نباشه... من همیشه براش دعا میکنم که یه روز بتونه واقعا خودشو درک کنه و قبل از هر کسی اول خودشو دوست داشته باشه، برای اینکه تا این اتفاق نیفته، نمی تونه به خودش احترام بذاره و خودشو
از این وضع نجات بده...==>>
حکم قاضیِ زمونه واسه من حبس ابد بود
حکم حبس انفرادی، توی سلول جسد بود توی زندونی که رفتم، همه جا میله و سد بود
نه چشام جایی رو میدید، نه پاهام راه و بلد بود
درِ هر راه امید و، بسته بود حصارِ ساعت
آرزوهای محالم گم شدن تو بینهایت
زندگی تلخه تو زندون، ولی زندونیا شادن
واسه هر کسی که میگم: خوشیا شبیه با دن
اگه شادی موندنی بود به تو و من نمی دادن
میره میخنده به حالم، میگه آدما چه سا دن
تویِ این دوره زمونه، این دیوونه ها زیادن
توی این زندونِ بی در، واسه سرگرمی آدم
سهمیه میدن به هر کی، یه ذره شادی یه کم غم
همه زندونیا هر روز، تو صف سهمیه هاشن
گشنه ها دنبال آش و، بقیه تو فکر جاشن
تو یه صف برای دنیا، عاشقا می خوان جدا شن
تو یه صف دیگه دوتا من، توی نوبتن که ما شن
قصه تکراریه هر روز، زندگی یه جور نواره
غیر آهنگِ مصیبت، هیچ صدایی توش نداره
تا به زنجیر زمانیم، تا تو زندون زمینیم
نور آزادی رو شاید، شبی توی خواب ببینیم
کدوم استوره میتونه با سلاح قلب پاکش
بزنه دیو زمانو؛ بکِشه به خون و خاکش
تا نپیچیده تو دنیا، مژدۀ مرگ و هلاکش
تا ابد باید برقصیم، ما به ساز تیک و تا کش
عمریه فکر گریزم، از تو سلول تنم
واسه دل جا خیلی تنگه، توی جیب پیرهنم
باید این لباس شومِ تن و از من بکنم
باید این رخت پر از رخوت و آتیش بزنم
ولی کاری از من و از دل زارم نمیاد
مرگ من، ناجیِ من، پای فرارم نمیاد
آره م آره من دیوونه ام، میگم و عارم نمیاد
مرده اییَّم که کسی پای مزارم نمیاد
من یه من یه مرده ام که گورش یه تنِ خاکی و پسته
من همون مردۀ تنهام، که رو گورِ خود نشسته
من همون زنده به گورم، با دلی زارو شکسته
با دلی از همه بیزار، با دلی از همه خسته
TomTom Bi To
تایپ شده با کیبورد TomTom در یکشنبه 28 خرداد1385 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت
سلام... امشب با یکی از دوستام بیرون بودم که تو ماشینش این آهنگ و گذاشته بود، قبلا هم شنیده بودمش ولی امشب یه دفه دلم خیلی تنگ شد. یادم نمیاد خوانندش کی بود. نمی دونم چرا وقتی شنیدمش دوست داشتم تا جون دارم گریه کنم، ولی نمیشه، برای همینم تصمیم گرفتم اینجا توی وبلاگ غصه هام و دل تنگیام بنویسمش. اگه می دونین خوانندش کیه لطفا بهم بگین... =====>>>>>> آسمان چشم من آیینۀ کیست؟...آن که چون آیینه با من روبرو بود...دردو نفرین، دردو نفرین بر سفر ماند... سرنوشت این جدایی دست او بود...آآآآه ه ه .... گریه مکن که سرنوشت، گر مرا از تو جدا کرد... عاقبت دلهای ما را با غم هم آشنا کرد...چهره اش آیینۀ کیست؟ آنکه با من روبرو بود؟... دردو نفرین بر سفر این گناه از دست او بود... ای شکسته خاطر من، روزگارت شادمان باد ... ای درخت پر گل من، نو بهارت ارغوان باد...ای دلت خورشید خندان، سینۀ تاریک من سنگ قبر آرزو بود....آنچه کردی با دل من، قصۀ سنگ و سبو بود...من گلی پژمرده بودم، گر تو را صد رنگ و بو بود.... ای دلت خورشید خندان، سینۀ تاریک من سنگ قبر آرزو بود....ای شکسته خاطر من، روزگارت شادمان باد... ای درخت پر گل من، نو بهارت ارغوان باد... ای دلت خورشید خندان، سینۀ تاریک من سنگ قبر آرزو بود...آنچه کردی با دل من قصۀ سنگ و سبو بود...من گلی پژمرده بودم، گر تو را صد رنگ و بو بود ........ TomTom Bo To ![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 26 خرداد1385 ساعت 2:7 موضوع | لینک ثابت
پس کی تموم میشه؟ همه چیز... کی میرسه موقعی که چشمام و باز کنم و ببینم از زندگی خبری نیست؟ چرا هر کار میکنم بازم قیافۀ لعنتیه این زندگی از جلوی چشمم نمیره؟ دارم ثانیه ثانیه ها و دقیقه ها م و با این زحمت پر میکنم که یادم بره همه چیز چقدر وحشتناک داره پیش میره ، ولی تو یه تلفن میزنی و همه چیو خراب می کنی. زحمتام و حدر میدی... مگه نمیگی دوسم داری؟ اینطوری؟ تو که می دونی من طاقت ندارم... چی تو سرته؟ می خوای چی به روزم بیاری؟ دیگه بسمه...من میگم باشه تو ام قبول کن..... TomTom Bi To ![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در چهارشنبه 24 خرداد1385 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت

دلم میشکنه بی تو و دلم شکسته با تو
تنهای تنهام پس چرا نمی بینم چشاتو
تنم خسته و قلبم، دیگه طاقت نداره
این بغض تو گلومو چشام باید بباره....
تو حرفام و نفهمیدی و هرگز هم نمی فهمی
....
تایپ شده با کیبورد TomTom در دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت 20:28 موضوع | لینک ثابت
سلام...![]()
امروز روز نسبتا خوبی داشتم. تو محل کارم که به اندازۀ کافی کار انجام دادم. آخه روزایی که کارمون توی دفتر کمه من احساس غیر مفید بودن دارم.اما روزایی که کار تقریبا زیاده بر عکس خیلی خوشحالم.![]()
برای بقیۀ روزم کار خاصی نداشتم، خونه بودم. فقط یه چیز بدی که اتفاق افتاد این بود که با مامان و بابا شب رفتیم یه سر به خونۀ ما زدیم. دیدیم دو نفر از دوستای .... با خودش خونمونن. از قیافه هاشون میشد فهمید چه جور آدمایی هستن. عین خود ..... بودن. نه از نظر قیافه ها. چون .... خیلی خوشگلتر از خیلیاست. از نظر وضعیتشون مثل هم بودن. از یه طرف دلم برای اون سوخت، از طرف دیگه به حال خودم... چون این چند روز گذشته با حرفایی که شنیده بودم با اینکه روی تصمیمم محکم بودم، ولی انگار یه نور خیلی ضعیف از امید برای درست شدن همه چیز چند سال دیگه تو دلم روشن شده بودکه شاید ........ بتونه یه زندگی خوب برای هر دوتامون درست کنه. چیزی که امشب دیدم باعث شد دوباره رو تصمصمم محکم بشم و حتی یه ذره هم تردید نکنم کاری که می خوام انجام بدم تنها راهیه که دارم. با اینکه ...... به ما قول داده بود همۀ دوستاش و کنار بذاره و هر کاری لازمه برای درست کردن یه زندگی خوب بکنه، امشب برای چندمین بار بهم ثابت شد که اینم مثل قولای دیگه نمیشه روش حساب کرد. اون خیلی خوبه، خیلی مهربونه، خیلی پاکه... ولی با همۀ اینا ما برای زندگی با هم ساخته نشده بودیم. همۀ اینا نتیجۀ اشتباه و اعتماد نا به جای من بود که همه چیز و به اینجا رسوند نه هیچ کس دیگه و حتی نه ..........اونم بی گناهه. اونم اول قربانی بی توجهی و بی مسئولیتیه پدر و مادرشه و بعدم اشتباه من که از اول با یه تصمیم غلط باعث شدم هر دومون یه نقشی توی سرنوشت هم داشته باشیم. حالا خوب یا بد، اینو دقیقا نمیتونم بسنجم...به هر حال هر چی که بود آخرش خوب تموم نشد.
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره --- آخر خط زندگیم این نفسای آخره----/ وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم --- وقتی با یه ضخم زبون از اینو اون دلگیر میشم----/ این آخره راهه دیگه باید که تنها بمیرم --- تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم----/ باید برم باید برم باید که بی تو بپرم --- آخ که چه سنگین میزنه این نفسای آخرم----/ سکوت من نشونۀ رضایتم نیست میدونی --- گلایه هام و میتونی از توی چشمام بخونی----/ بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم --- هیچی نگم داد نزنم لبام و رو هم بدوزم----/---------/ نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت --- به اون نگاه که عشقت و تو سرنوشت من نوشت----/ نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو ................
TomTom Bi To ![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت 20:13 موضوع | لینک ثابت
سلام...![]()
نمی دونم چرا آدما وقتی از کسی یه توقعی دارن خودشون و جای طرف مقابلشون نمی ذارن ببینن خودشون تحت اون شرایط خاص، میتونستن از پس این کاری که میخوان یکی دیگه انجام بده بر بیان یا نه.
مثلا یه نفر دیروز به من میگفت این تصمیمی که گرفتی عجولانست و این کار و نکن و فرصت دوبارۀ زندگی و این حرفا... ولی خود اون شخص اگه جای من بود، تا همین الآن هم که من صبر کردم، صبر نمی کرد. اینو مطمئنم برای اینکه اولین بار که مشکل زندگی من و فهمید بهم گفت "خیلی خوبه که تونستی بمونی و زندگی کنی من اگه این اتفاق برام افتاده بود ..."
خلاصه اینکه ما آدما موقعی که چیزی از کسی میخوایم، یا نسبت به کاری که کسی انجام میده سرزنشش میکنیم فقط به منافع خودمون فکر میکنیم و شرایط اون طرف و در نظر نمی گیریم. چه بسا اگه خودمون جای شخص مقابلمون بودیم کارای غیر منطقی تری میکردیم، یا اگر انجام کاری ازمون خواسته شده بود اصلا توانایی انجام اون کار و در خودمون نمیدیدم چه برسه که بخوایم به عنوان یه پیشنهاد حتی روش فکر کنیم.
از خدا کمک می خوام بهم قدرت و توانایی بده کاری و که می خوام انجام بدم...
این آهنگ و دوست دارم...
از تموم دنیا و دار و ندارش شونه هات و کم دارم برای بارش
زخمیه خنجر زهر آگین یارم تو که تازه اومدی تنها نذارم
به چشام خوب خیره شو ببین که پیرم منو دریاب خوب من، دارم میمیرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
TomTom Bi To
تایپ شده با کیبورد TomTom در دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت
سلام....![]()
امروز داشتم چند تا از خاطره هایی رو که توی دوران زندگی مشترکم نوشته بودم، میخوندم. خیلی سخت بود خیلی... پر بو از لحظه های ترس و استرس و نا امیدی و بی پناهی و نداشتن آرامش واقعی. همۀ اینا بدون اغراق کم و زیاد واقعا بود ، همینا هم تحمل زندگی رو خیلی برام سخت کرده بود...
ترسم از شرایطی که داشتیم و ممکن بود باعث به هم خوردن زندگیمون بشه، بود. که بی مورد هم نبود و حالا همین اتفاق افتاد. نمی دونم چرا هر وقت از چیزی ترسیدم همون اتفاق برام افتاده... همین ترسیدن باعث میشد از همه چیز هم نا امید بشم و وجود خودم یا کس دیگه رو برای حل مسائل بی نتیجه ببینم و نسبت به زندگی و حتی نفس کشیدن سرد بشم و لحظه به لحظه بیشتر پشیمون بشم از انتخابم و آرزوی مرگ کنم. ولی با همۀ اینا هر چی توان داشتم به کار میبردم تا شاید بتونم یه کاری برای بهتر شدن زندگی بکنم. اما هر چی تلاش می کردم نتیجه شو نمی دیدم و بیشتر احساس تنهایی و نا امیدی میکردم.
احساس بی پناه بودنم دلیلش شرایطی بود که فکر می کردم خیلی تنهام و احتیاج به کسی داشتم که با مهربونی و دلسوزی به حرفام گوش کنه و آرومم کنه. فکر میکنم کسی که میتونست این کار و در حقم بکنه شریک زندگیم بود که اون موقع تنهام گذاشت و فکر خودش بود...
البته بود موقع هایی هم که وقتی ناراحت بودم آ رومم می کرد، ولی معمولا تو اوج احتیاجم بهش تنها بودم و مجبور بودم با دفترم درد دل کنم. با کسیم نمی تونستم حرف بزنم، مخصوصا خانوادم. چون اگه دقیقا شرایط منو میدونستن اون موقع نگرانی های اونا هم باعث عذاب بیشترم میشد. هر چند که اونا هم از رفتارای خودم تقریبا همه چیز و میدونستن ولی تا جایی که می تونستن چیزی به روم نمی آوردن...در نظر داشتن همۀ این مسائل با هم خیلی اذیتم میکرد.
به هر حال دیگه اون روزا برام گذشتن و تموم شدن. کار سخت الان دیگه برای من عادت کردن به زندگی بدون حامده، اینم واقعا سخته خیلی،... مثل بودن باهاش. ولی میشه، حتما...
چه موقع میشه کسی رو پیدا کرد که راهنماش به جای عادت و نیاز، عقل و فکر باشه؟.....Kheili Dooset Daaram (H)
TomTom Bi To
تایپ شده با کیبورد TomTom در دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت
سلام... همیشه فکر میکردم که چی باعث میشه کسی که وبلاگ میزنه این همه وقت بذاره و حوصله به خرج بده، وبلاگش و آپ دیت کنه. ( واقعا کار سختیه) ولی حالا خودم یه ذوقی برای نوشتن اینجا دارم که باعث میشه سوالم بی جواب نمونه... دوتا مسئله باعث شد که من تصمیم بگیرم اینجا رو درست کنم و توش بنویسم، اول پیشنهاد یکی از دوستام، بعد اینکه خودم فکر میکنم بهتره زندگیم و یه دوره بکنم شاید دلیل به اینجا رسیدنش و بفهمم. ولی مسئله اینه که نمیدونم از کجا شروع کنم، از قبل از آشناییم با حامد و اعتقادات اون موقع و اینکه چی باعث شد اصلا دوسش داشته باشم، یا اتفاقایی که بعد از بودن با حامد برام افتاد و خیلی زندگیم و عوض کرد. همۀ ارزشها و باورام و برای خودم بی معنی کرد. همۀ اینا باعث شده خیلی عوض بشم، اصلا شدم یه آدم دیگه، اینو به غیر از اطرافیانم خودمم فهمیدم. عوضش یه چیزی و خوب یاد گرفتم اینکه چطوری می تونم احساساتم و کنترل کنم و اون طوری بروز بدمشون که خودم می خوام. مثلا الآن دیگه میتونم در عین اینکه خیلی ناراحتم یا خیلی عصبانی، همه رو تو خودم بریزم و با هر کسی که خواستم، حتی اگه خودش باعث بوجود اومدن این حس باشه، بخندم و هیچی به روم نیارم. یا موقعی که کسی و با همۀ وجودم دوست دارم، طوری باهاش برخورد کنم که پیش خودش بگه من چه آدم سرد و بی احساسیم، یا حتی فکر کنه ازش بدم میاد... می دونم که این حالت تو خیلی از برخوردا اصلا خوب نیست ولی حداقل اینه که دیگه از آشنا و غریبه ضربه نمیخورم. یه فایدۀ بزرگی که این سختیا و مشکلات برام داشت کوله بار تجربه های به درد بخور بود که بدست آوردم که معمولا کمتر کسی به این زودی و تو این سن این همه تجربه به دست میاره (چقدر همه ادبیات) خوب با این حساب ارزششون برام خیلی زیاده، چون بهایی که برای به دست آوردنشون دادم خوشبختیم بوده به اضافۀ این مدت از زندگیم...با همۀ اینا یه چیز خیلی مهم و قشنگ برام احساس دوست داشتنیه که تو دلم دارم و میدونم که اون کسی که دوسش دارم هم خیلی منو دوست داره. ولی شرایط یه جوری شد که دیگه نمیشه این دوتا دوست داشتن با هم یه جا باشن... زندگی همیشه همین طوریه، به ازای هر چیز خوبی که میده یه چیز دیگه رو پس میگیره. کاریم نمیشه کرد، برای داشتن چیزای تازه باید یه جورایی با زندگی کنار اومد. یا باید خودمون چیزی و برای از دست دادن آماده کنیم اگر نه بدون اینکه بخوایم اونایی رو که دوست داریم از دست میدیم ( در این قسمت داریم ==>> چقدر همه فلسفه) باید سعی کنم محکم باشم و خودم و نبازم که یه موقعی به خودم نیام ببینم همین چیزایی هم که دارم از دست دادم. برام دعا کنین... راستی من تایپ فارسیم اصلا خوب نیست با این وضع هم تاحالا به غیر از این دو بار کل این متن و تایپ کردم و موقع ثبتش همش پریده . خدا کنه اینجا نوشتن باعث بشه فارسی تایپ فارسیم هم خوب بشه. فعلا.... Kheili dooset daaram (H) ![]()
![]()
TomTom Bi To
تایپ شده با کیبورد TomTom در دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت
salaam ... in avvalin matlabiye ke daaram tooye in weblogam minevisam, az in mozoo ham kheili khosh haalam. chon tasmim daaram kheili chizaa ro injaa benevisam, ke fekr nakonam goftanesh be kasi farghi be haalam bokone... hade aghal inke baa goftaneshoon be kasi, aaroom nemsham vali shaayad neveshtaneshoon behem komaki bokone. moshkele aslio mohemmi ke alaan daaram ine ke majbooram be khaatere kheili az masaa'eli ke tooye zendegim pish oomade az kasi ke kheili doosesh daaram jodaa shamo in mozoo kheili aziyatam mikone, chon baayad sabre ziyaadi daashte baasham taa betoonam in hame sakhtio ghossaro tahamol konam be ezaafeye inke nabaayad harf yaa aksol amali neshoon bedam ke atraafiyaanam fekr konam kheili naaraahatamo kheili sakhti tahamol mikonam.be har haal shaayad injaa betoonam oon ehsaasi ro ke vaaghe'an tooye delame bedoone tarso, molaahezeye ino oon borooz bedam. age in matlabo khoondin baraam kheili doaa konin ke movafagh besham, baraaye ooniam ke majbooram tarkesh konam kheili doaa konin ke khodaa tahammolesho rooz be rooz bishtar koneo zendegiye aayandash az alaanesh kheili kheili behtar baashe. ye joori ke hich vaght yaadesh nayaad in etefaaghaa tooye zendegish oftaade Kheili dooset daaram (H)
TomTom bi to
تایپ شده با کیبورد TomTom در دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت
چند تا جملۀ همین طوری

کاش وقت با هم بودن رو قدر می دونستیم تا یه روز بعداز ازدست دادن همدیگه به جرم قدر ناشناسی از گذشته پشیمون نشیم و افسوس ازدست داده ها رو نخوریم....چه حیف از عشقی که برای خودخواهی پرپر بشه که بعد از اون دیگه تاب نفس کشیدن نداره...........
لیست کلیشه ای
لینک وبلاگای بقیه
چیزایی که قبلا نوشتم
طراح قالب
POWERED BY