تبليغاتX
 فقط تداعی آزاد...

فقط تداعی آزاد...

TOMTOM خودش و تو تاریکی شناخت...

آگهیه سیاه ترحیم من.....

پره عشقتم ولی قحطیه صبره تو دلم......

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 27 مرداد1385 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت


مرگ مال همسایه است...

سلام

یه موضوعی هست که یه مدته توجهم و بیشتر از قبل به خودش جلب کرده و عذاب می کشم از اینکه می بینم بقیه هم این مسئله رو می دونن و حسش می کنن، ولی واقعا هیچ کس هیچ کاری نمی کنه تا شاید اون کار قدمی باشه برای بهتر شدن وضعیت .

نمی دونم چرا، ولی خیلی وقته نسبت به حرفا و مشکلاتی که دیگران بهم میگن یه حساسیته بخصوصی پیدا کردم . انگار خیلی بیشتر از قبل آدما و حرفاشون و سختیا شون و درددلاشون برام اهمیت پیدا کرده و درکشون برام راحت تر شده و همش دلم می خواد، می تونستم یه کاری براشون بکنم که اگه حتی مشکلشون حل نمی شه حد اقل تحملش براشون راحت بشه. شایدم این حالت به خاطر شرایطیه که خودم حالا توش هستم، که مدام دلم می خواد یکی باشه که منو بفهمه و درکم کنه. خب اینم یکی از ویژگیای خیلی بده ما آدماست که تا وقتی خودمون یه دردی و نداشته باشیم نمی تونیم دیگران و درک کنیم و باهاشون همدردی کنیم.

ولی خب به هر حال این وضع و خیلی دوست دارم، برای اینکه اگر نمی تونم به کسی کمک کنم و براش کاری کنم، حداقل می تونم یه گوش شنوا باشم فقط برای شنیدن زخما و دردایی که رو دلش هست.

چیزی که تو این مدت فهمیدم، و دیدم به جر من تقریبا همۀ آدمای دیگه هم این مشکل و تجربه کردن، بی عدالتی و بی انصافی و خودخواهیه ما آدماست که فکر می کنیم خدا همه چیز و یه دفه فقط برای ما آفریده و دیگران هیچ حقی ندارن. و به خاطر همین حاضریم هر کسی و از پدر و مادر و خواهر برادر گرفته، تا همسر و بچه هامون، برای رسیدن به چیزایی که می خوایم فدا کنیم. و تو این راه هم الحق از هیچ نامردی، برای هیچ بنی بشری کم نمی ذاریم. و واقعا هم هیچ قانونی هیچ جای دنیا نیست که از حق مظلوم دفاع کنه و جلوی ظالما رو با این همه ظلم بگیره. اصلا دیگه کسی معنیه عدالت و انسانیت و چه می فهمه؟ همه شدیم فقط خدای شعار دادن. بهترین کاری که می تونیم بکنیم دادنه یه مشت شعارای عوام فریبه. ظلم خودمون به دیگران به کنار، حد اقل جلوی نامردیای دیگران و نمی تونیم بگیریم. برای اینکه "رطب خورده منع رطب کی کند؟" کی میاد به حرف منی که خودم دارم یه نفر دیگه رو از هستی ساقط می کنم گوش کنه؟ در جواب همچین کاری حتما میگن اگه مردی برو خودت یه ذره آدم باش و انصاف داشته باش و انسانیت و تجربه کن، اگه زنده موندی بعد بیا ما رو دعوت به همکاری کن....

دیروز یه نفر داشت برام از زندگیش تعریف می کرد. هیچ وقت فکر نمی کردم وضع زندگیش اینطوری باشه. البته تازگیا زیاد می بینم که خوشبخت ترین آدما به نظر بقیه هم، فکر می کنن از اونا بدبخت تر وجود نداره. ولی خب این مورد واقعا دردناک بود. یه خانمی که مدت هاست داره یه زندگیه وحشتناک و ادامه میده، در حالی که به غیر از شوهرش از دست خانوادش هم کتک میخوره، و احتمال میده که شوهرش با چند تا دختره دیگه رابطه داره و بارها و بارها جلوی بچه هاش مواد مخدر مصرف کرده و خود این خانم هم بیماریه آسم شدید پیدا کرده توی مدت زندگیه مشترکش، ولی تحمل می کنه فقط به خاطره دوتا بچۀ کوچیکش. بچه هایی که به حدی عصبی بار اومدن و بد تربیت شدن که به غیر از رفتار بد امروزشون، فردا از همین مادر فداکار متنفر میشن، چون پیر و مریض و زمین گیر شده.

چند نفر شبیه به این زن هر روز دارن بی انصافی و بی عدالتی و تحمل میکنن و هیچ کس هم از دیدن یا شنیدن این مسائل، خم به ابرو نمیاره و حاضر نیست زندگیش و با فکر کردن به این چیزا تلخ کنه، فقط برای خود خواهی. می دونم این حرفا هم خودش فقط شعاره، می دونم خود منم اهل عمل کردن به اینایی که می گم نیستم، ولی خب چرا؟ چرا ماها اینطوری بار اومدیم؟ خب اصلا چطوری می شه به دیگران کمک کرد؟ تا کی شرایط باید طوری باشه که از ترسه پشیمون شدن، نتونیم به کسی کمک کنیم؟

خیلی مسخرست. انسانیت و میگم.تا حالا ندیدم جایی به کاره کسی بیاد و بعد پشیمونش نکنه. جواب سوالای بالایی هم همینه. ترس از پشیمونی و خورد شدن بعد از کمک به همدیگه و کباب شدن بعد از انجام هر ثوابی.

واقعا نمی دونم آخر سر، این زندگیای آلوده و متعفن ما چی قراره به سرش بیاد. فقط ای کاش هیچ وقت مشکلات حل نشدنی و پریشونی و مستاصل موندن سراغ ما نیاد که هیچ کس برای کمک بهمون پیدا نمی شه. البته ما هممون تقریبا مطمئنیم که مرگ فقط مال همسایه ست. مگه نه؟؟؟؟.......

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 27 مرداد1385 ساعت 4:8 موضوع | لینک ثابت


برای همه چیز ممنونم...

نمی دونم چرا فکر می کنی احساس تو نسبت به من اون چیزیه که میشه روش اسم عشق گذاشت؟ نمی دونم چرا اینقدر اصرار داری نقش عاشقای فداکار و از خود گذشته رو بازی کنی؟ یعنی تو واقعا فکر می کنی اسم پستی و نامردی و خودخواهی رو هم می شه عشق گذاشت؟ یعنی اسم این کار، با همۀ وجود عشق ورزیدنه؟، که وقتی یه نفرو می بینی و ازش خوشت میاد، تصمیم می گیری به هر قیمتی شده اون و به دست بیاریش، و همۀ سعیت این باشه که حقیقت و ازش پنهان کنی. سعی کنی خودت و غیر از اون چیزی که هم خودت هم خانوادت هستین نشون بدی؟ نذاشتین واقعیت ها رو بفهمم تا اجازۀ تصمیم گیری دربارۀ خود واقعیت و ازم صلب کنین. تا فقط تو اون چیزی و که می خوای داشته باشی نه من، تو به خیال خودت خوشبخت باشی نه من. بقیه هم تو رسیدن به این هدف، به این عشق مقدس الحق که خوب برات مایه گذاشتن، بدون در نظر گرفتن آینده و خوشبختیه یه آدم بیچاره که همۀ حیله های تورو چه ساده باور کرد.

البته همۀ تقصیرا هم گردن تو نیست. اول تقصیر خودمه که وجودت و حرفات و عشق دروغت و ....همه رو با همۀ احساس مسخرم و با همۀ اعتمادی که می شد تو این روزگار پست وجود داشته باشه باور کردم، برای داشتن یه عشق پاک. که این اتفاق، اتفاق تازه ای نیست. چیزی که هزاران بار تکرار شده و بازم تکرار می شه. برای خیلی از آدمایی که با همۀ سادگی و محبت درونشون با چیزایی که براشون اتفاق میفته برخورد می کنن، که به جرئت میگم "همشون حقشونه" تا یاد بگیرن زمان دیگه زمانی نیست که بشه از ته دل دوست داشت و عاشق بود و اعتماد کرد باید عاقل بود و وقت هر کاری چشما رو خوب باز کرد. دوم تقصیر کسیه که اولین دوست داشتن و عشق واقعی رو که تو زندگیه هر کس هست و باعث میشه برای اولین بار معنا و طعم صداقت و پاکیه عشق زمینی رو بفهمی و بچشی، از تو دریغ کرد و به جاش خودخواهی و دروغ گویی رو تو وجودت نهادینه کرد و باعث شد خلعی تو وجودت پیدا بشه که حالا باعث بیماریت بشه، تو بیماری، مرضت هم مرض عاشق شدن و دوست داشتنه.

ولی با همۀ اینا من اونقدر مرد هستم که اشتباه خودم و قبول کنم و پای تاوانش هم هر چند خیلی سخته ولی وایسادم، نه مثل تو که با وجود انجام دادنه بدترین کاری که میتونستی، (که هیچ وقت دلم نمی خواد وجود وبلاگم و با نوشتن اسم کارایی که کردی خراب کنم) حالا به خودت اجازه بدی اسم عشق، اونم عشق مقدس، رو رابطۀ من و خودت بذاری. باشه، من حرفی ندارم، میتونی اسم این احساست و عشق پاک یا عشق مقدس یا هر کلمۀ زیبا و فریبندۀ دیگه ای که دوست داری بذاری و اسم خودتم آدم از خود گذشته بذاری که برای اون عشق از همه چیزش گذشته و در مقابل من و یه آدم سنگ دل و خودخواه بدونی که یه عشق با ارزشو مقدس و از دست دادم. ولی اینو یادت باشه، خودت باعث شدی دنیای کثیف و نامردی که دارم توش زندگی می کنم و بشناسم و بهم نشون دادی و ثابت کردی که اعتمادم غلط بود. نه یک بار که ده ها بار با رفتارت بهم ثابت شد که بازم نباید اعتماد می کردم. همۀ اینا رو خودت یادم دادی.

حالا دیگه حسابی پخته شدم. شدم فولاد آب دیده. گول ظاهر و فریب آدما رو خوردن دیگه تموم شد. به حرف آدما بها دادن دیگه گذشت. اینطوری فکر می کنم،... ولی هر لحظه منتظرم یه آدم دیگه با نامردیش خلاف اینو بهم ثابت کنه.........

به هر حال اگه تو می خوای بهم بگی من رو عشق پاکمون پا گذاشتم ویه زندگیه خوب و باختم و همه چیز و از دست دادم، خب من خوشحالم. خوشحال از اینکه بعد از مدت ها دارم یه خبر خوب می شنوم، که به اون چیزی که می خوام رسیدم. یا شاید انتظاره عکس العمل خلاف اینو داشتی؟ با همۀ چیزایی که سرم آوردین دو سال و نیم زندگیه مسخره رو تحمل کردم به امید خوب شدن تو و داشتن یه زندگی با حداقل زیبایی ممکن. ولی نشد نشد نشد. خب منم که حرفی نزدم. هنوزم نمی زدم اگه جسارت چندش آور تو رو موقع سرزنش کردن خودم نمی دیدم. من فقط خودم و کنار کشیدم تا بیشتر از این داغون نشم و تو بدون وجود هیچ مانعی کارهایی رو که از زندگی و عشق مقدس تر از خدات بیشتر دوست داشتی و ادامه بدی. اگر میگی این گناهه و خودخواهی، من بدون هیچ حرفی قبول می کنم، چون اطمینان دارم که منصف ترین و با عدالت ترین آدمی که می شه وجود داشته باشه فقط تویی.

ای کاش هیچ وقت بهم ثابت نمی کردی که می شه تا این حد عاشق و از خود گذشته بود.ای کاش اجازه میدادی فقط زندگی کنم جای اینکه شمارش معکوس تا مرگ و یادم بدی. ولی با این حال من به عنوان یه آدم سنگ دل، کاری ندارم جز اینکه فقط برات دعا کنم، که خودت و پیدا کنی و بشناسی. کاش توام برای من دعا میکردی به جای اینکه در عوض جملۀ "برام دعا کن" به من بگی :"تنها دعایی که برات میکنم اینه......." با همۀ اینا من واقعا ازت ممنونم. برای همه چیز........

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 20 مرداد1385 ساعت 3:46 موضوع | لینک ثابت


عیدتون مبارک...

سلام

این متن قشنگ رو چند وقت پیش یکی از دوستام برام فرستاده بود، که چون به نظرم خیلی زیبا بود اینجا می ذارم تا شما هم بتونین بخونین و لذت ببرین ....

از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.
I asked god to take away my habit
God said, no It is not for me to take away, but for you to give it up

از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.
I asked god to make my handicapped child whole
God said, no body is only temporary


از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است.
I asked god to grant me patience
God said, no Patience is a byproduct of tribulation
It isn't granted, it is learned

گفتم: مرا خوشبخت كن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
I asked god to give me happiness
God said, no I give you blessings happiness is up to you


از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند.
I asked god to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me


از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي
I asked god to make my spirit grow
God said, no You must grow on your own
But I will prune you to make you fruitful


از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.
فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام.
I asked god for all things that I might enjoy life
God said, no I will give you life, so that you may enjoy all things

از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.
I asked god to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea

کاش واقعا می شد آدما رو دوست داشت و هیچ وقت هم پشیمون نشد....

راستی تولد حضرت علی (ع) رو هم به همه تبریک میگم و امیدوارم که هر چی از خدا خواستین بهتون بده. منم دعا کنین لطفا...

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت 20:49 موضوع | لینک ثابت


واقعا وحشتناک و خجالت آوره....

سلام

خیلی وقته دارم به این موضوع فکر می کنم که وجود رابطه بین آدما چقدر عذاب آور و پر دردسره. البته کاملا این حرف و قبول دارم که "انسان هنرمند اونیه که با همه نوع آدمی کنار بیاد و رابطه برقرار کنه، نه کسی که از چیزایی که خوشش نمیاد فرار کنه و کنارشون بذاره" ولی خب باید قبول کرد بعضی آدما رو واقعا نمی شه تحمل کرد.مخصوصا اونایی که نه فقط برخوردشون غیر قابل تحمله، که حاضرا هر کاری بکنن تا اون اتفاقی بیفته که خودشون می خوان. حتی اگر اون کار به قیمت داغون شدن یه آدم دیگه یا حروم شدن و از بین رفتن آینده و زندگیش بشه. یعنی اصلا براشون فرقی که نمی کنه که با کاراشون چه بلایی سر بقیه میاد که هیچ، تازه زندگیه خودشون و بدون توجه به اطرافشون و خیلی آروم ادامه میدن.

خب طبیعیه که نمی شه با اینطور افراد کنار اومد. نمی شه تحملشون کرد، و امروز با وضع زندگیای جدید، بیشتر از هشتاد درصد (شایدم بیشتر) روابط همون طوری هستن که گفتم. یعنی حتی اگه خیلی آدم خوشبینی هم باشی، این آدما که همه جای زندگیت و مثل آفت می خورن و از بین میبرن و هیچی برات نمی ذارن، کاری می کنن که مجبور باشی با دیده شک به همه چیز نگاه کنی تا نکنه باز از جای دیگه و به وسیلۀ یه نفره دیگه ضربه بخوری. رابطه بین آدمایی که باید همیشه پشت هم باشن و هم و تنها نذارن، به جایی رسیده که همش شده دروغ و بی صداقتی و نامردی و زخم زبون و از پشت به هم خنجر زدن و سوء استفاده از محبت دیگران.

با این وضع وحشتناک که از قانون جنگل نابسامان تره، هر کی بهت می رسه و می بینه آدم بی اعتماد و نا امیدی شدی که دیگه نمی تونی بخندی و خوش بین باشی، شروع میکنه به شعار دادن که بزرگ باش و ببخش وعینک بدبینیت و بردار و خوش بین باش و آدما همه دوست داشتنی ان و...خب اینجا برای هر کسی که باشه یه سوال پیش میاد که : " واقعا !؟!؟!؟!؟!؟!؟ "

خب اگه واقعا اینطوریه پس چرا من نمی بینم؟ من که از اول این چیزا رو نمی دونستم. من که به همه راحت اعتماد می کردم و دوستشون داشتم. من که فکر می کردم همه باهام رو راستن و نمی تونن به یه دوست دروغ بگن. من رو دوستام همیشه حساب می کردم و فکر می کردم هیچ موقع پشتم و خالی نمی کنن و نا مرد از آب در نمی آن... خب پس چی شد؟

البته قبول دارم؛ منم زیادی خوش بین بودم وچوبش و خوردم و حالا هم دارم از اون ور بوم میفتم. ولی دست خودم نیست، یعنی هست، ولی این روش و الآن ترجیح می دم.

حالا چیزی که من خودم بهش رسیدم و می تونم ثابتش کنم اینه: " به جای اینکه مبنای برخوردت و رو اعتماد و صداقته صرف بذاری تا بقیه همۀ باورات و داغون کنن، با بی اعتمادی جلو برو تا هر کس که دوست داشت اعتمادت رو جلب کنه، هر کس هم که نخواست که چه بهتراصلا به ج.......، حد اقل اینه که صدمه نخوردی از رابطه ات"

همینه دیگه. وقتی جامعه یه جوری شده که کسی برای انسانیت و رابطۀ انسانی تره هم خورد نمیکنه، قوانینه بشری ام همش زیر سوال میره و وارونه میشه، اونم برای اینکه کسی اگه تو زندگیش برنده نبود حد اقل بازنده هم نباشه..... کمال و رشدو تعالی و... اینا هم که دیگه با این وضع باید حساب کار خودشون و بکنن و تلاش بیهوده برای نجات انسان رو هم به بعد موکول کنن، موقعی که آدما از یه وجب اون ور تر از بینیشون، دو سه متر اون طرف تر رو هم ببینن....

غیر از اینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در شنبه 14 مرداد1385 ساعت 0:52 موضوع | لینک ثابت


چطوری باید فراموشت کنم؟؟...

یادت میاد توی دو سال گذشته این روز و کجا میرفتیم؟ سالگرد ازدواج مامان و بابا، دربند، اون رستورانی که خودشون وقتی نامزد بودن همیشه می رفتن. دو سال بود که تو ام جزء یکی از اعزای خانوادمون باهامون میومدی، یعنی خانوادۀ دو نفرۀ ما با خانوادۀ سه نفرۀ مامان اینا. امسال ولی من دیگه خانوادۀ دو نفره نداشم، بازم برگشتم به عضویت قبلیم توی خانوادۀ چهار نفره. بدون تو. جای خالیت، تمام امروز، خیلی بیشتر از قبل آزارم میداد، هر چند که امسال از شام توی دربند خبری نبود، از صبح دعا می کردم اونجا نریم چون طاقت نشستن و شام خوردن روی اون تختی که دو سال گذشته کنار تو بودم و امسال تنهام، نداشتم... کاش یه روزی هم ما می تونستیم بیست و چندمین سالگرد ازدواجمون و با خانوادۀ چند نفریمون جشن بگیریم.ولی تو نخواستی. با نخواستنت زندگی هر دومون و داغون کردی. یادته همیشه حرص می خوردی و بهم می خندیدی که هر چند وقت یه بار سالگرد یکی از کارامون و جشن می گرفتم و مامان اینا یا خاله اینا رو دعوت می کردم، یا اصلا بدون هیچ کس خودمون دوتایی می رفتیم بیرون...یه روز سالگرد نامزدی، یه روز سالگرد عقد، یه روز سالگرد عروسی، یه روز سالگرد اولین باری که هم و دیدیم یا اولین باری که با هم رفتیم بیرون یا اولین باری که برام هدیه خریدی.......ولی دیگه گذشته، با سرعت خیلی زیاد همه چیز اومد و همه چیز خراب شد و همه چیز گذشت، باورت می شه؟؟؟

راستی تو الان کجایی؟ سیزده روزه که خبری ازت نیست. می دونی؟ خیلیا می گن فراموش کردن آسونه، فقط کافیه خاطره هایی که باعث میشه اونی و که می خوای فراموش کنی یادت بیاد و، یه جوری از ذهنت پاک کنی. ولی به نظر من این حرف خیلی مسخره و بی معنیه. کسایی که اینو میگن یا تجربه نکرده این پیشنهاد و میدن یا یه پیشنهاد غیر قابل تجربه پذیری میدن... آخه مگه میشه؟ وقتی آدم کتاب می خونه یاد کسی میفته، بیرون میره، خرید، موقع آهنگ گوش کردن، موقع فیلم دیدن، تو مهمونی، وقت حرف زدن، اصلا وقتی هر کاری می کنی یاد کسی میفتی، چطوری میشه فراموشش کنی؟؟؟ من که تا حالا نتونستم این کار و بکنم. نتونستم هیچ کدوم از چیزایی رو که می خوام فراموش کنم...

دلم خیلی تنگه، اینقدر که دیگه گنجایش هیچ مدل از انواع تنش و نداره، راه حلش چیه و چی کار می تونم بکنم، نمی دونم...

برام دعا کن، دعا کن که خدا دعاهام و مستجاب کنه...

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در سه شنبه 10 مرداد1385 ساعت 3:5 موضوع | لینک ثابت


نمی دونم.......

سلام

نزدیک دو هفته ای میشه که پست جدید نذاشتم ... این هفته خیلی از لحظه ها برام پیش اومد که دلم می خواست بیام اینجا بنویسم حتی چند خط، ولی واقعا نمی تونستم... برام خیلی دعا کنین. راستی دیشب شب آرزوها بود. حال بدی داشتم. خیلی دوست داشتم یه آرزوی خوب و قشنگ بکنم. ولی نمی تونستم. روم نمی شد از خدا چیزی بخوام. وقتی خوب فکر می کنم، اصلا نمی دونم چی می خوام شایدم دیگه معنی آرزو داشتن و یادم رفته...خیلی وقته حس بدی دارم. مثل اینکه ته دلم و گم کردم. دیگه نمی تونم احساس خوب یا بدی و از ته دل بفهمم. اصلا برای همین از خدا خجالت می کشم. انگار هر روز دارم ازش دور میشم. نمی دونم این چیزایی که می گم قابل درک هستن یا نه!!! ولی حتی اگه هیچ کس هم حرفام و نفهمه، مهم نیست. همین که یه جایی رو دارم که می تونم حرفام و توش بنویسم و یه کم سبک شم خدا رو شکر می کنم.

خیلی عالی میشد اگر آدما حرفای همدیگه رو می فهمیدن و هم و درک میکردن. اون وقت دیگه کسی توی دلش غم نداشت و پر از حرفای نگفته نبود. ولی واقعا اگه همچین اتفاقی می افتاد فکر کنم دیگه نمی شد جلوی حرف زدن کسی و گرفت، چون همه از حرف زدن با هم لذت می بردن و به جای اینکه به هر کسی رسیدن ترجیح بدن حرفشون و بخورن و تو دلشون نگه دارن، اصلا دنبال این بودن که همش با یکی حرف بزنن.ولی یه چیزی شبیه این که گفتم خیلی دور از واقعییته. مثل دوست داشتن...دوست داشتن واقعی، اون طوری که همه بهش فکر می کنن و تو ذهنشون شکل یه سمبل داره، ولی پای عمل کردن خودشون که می رسه جا میزنن. یا اینکه فکر می کنن خودشون تنها عاشق واقعی روی زمینن، ولی حتی حاضر نیستن به خاطر کسی که دوستش دارن از کوچکترین خواسته های خودشون بگذرن... خب کاری ام نمی شه کرد به جز تحمل کردن. چون خوشبختانه از این مدل مشکلات بین ما آدما یکی دوتا نیست... زندگی و دنیای ماها یه جوری شده که دیگه خبری از حقیقت و واقعیت نیست. دربارۀ هر کار و هر چیزی که فکر میکنی یه اشکال بزرگ و غیر قابل تحمل درک میکنی. همه چیز شده ادعا، فقط فقط ادعا... دیگه با رفتار هیچ کس حرفی که می زنه ثابت نمی شه. حتی خود من. فقط خدا میدونه چقدر اهل ادعا کردنم. خب با این وضع چطور می شه زیبایی های زندگی رو دید. چیزی که نیست چطور می شه دید!؟!؟!

خیلی پرت و پلا نوشتم. از کجا شروع کردم به کجاها رسیدم!... دست خودم نیست. کاش فکرم اینقدر پریشون نبود که می تونستم بهتر بنویسم.به هر حال ببخشیدم و برام دعا کنین...

تا بعد...........

"گاهی تو حتی لب به سخن نگشوده ای و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام"

TomTom Bi To 


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 6 مرداد1385 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت