تبليغاتX
 فقط تداعی آزاد...

فقط تداعی آزاد...

TOMTOM خودش و تو تاریکی شناخت...

اومدن پاییز بهونست...

وقتی که پاییز میشه، ما آدما خوشمون میاد که پا رو برگها بزاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم.

برگ یه روز تمام زندگی درخت بوده ! همۀ عشقش و همۀ امیدش ! درخت همۀ شیرۀ جونش و به برگ می داد تا سبز بمونه و ازش جدا نشه ! آب و خاک و همه و همه به درخت کمک میکردن و برگ زندگیه شاهانه ای داشت. خستگی تو کارش نبود ! چون هر وقت که دلش میگرفت دستش رو دراز می کرد و خدا رو توی آسمون لمس می کرد. یا هر وقت که خسته تر می شد، با غرور از اون بالا به آدمها نگاه می کرد و به نظرش آدمها چقدر پست و کوچک بودن.

همه جیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید...

درخت از برگ خسته شد و دیگه سبزی برگ براش جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمیتونست سنگینیش رو تحمل کنه ! این شد که دیگه شیره جونش اون قوت همیشگی رو نداشت ! چون دیگه با عشق به برگ داده نمیشد. برگ این رو فهمید ! دلگیر شد و افسرده.اما کاری از دستش بر نمیومد.سعی کرد بارش و از رو دوش درخت کم کنه! اما کم کم دیگه درخت برگ و ندید و دیگه چیزی نبود که به برگ بده...تا اینکه برگ پژمرد، افسرد، خشکید و افتاد!

ما آدما افتادن برگ رو نشونۀ زیبایی گرفتیم و اسمش و گذاشتیم جشن برگ ریزان.

زمین پر از برگایی بود که از اوج به زمین افتاده بودن. درخت دیگه ازشون بریده بود. حتی باد اونا رو به هر طرف می انداخت، بارون اونا رو خیس می کرد و آفتاب می سوزوندشون. دیگه کسی دوسشون نداشت. برگ از اوج به زمین افتاده بود و همه راضی بودن. ما آدما هم راضی هستیم از اینکه پا رو برگا میزاریم و صدای شکسته شدنشون رو میشنویم.

اما میدونی برگ چی کار می کنه؟؟؟

برگ هنوز عاشق درخته و نمیتونه محبتهای اونو فراموش کنه و زحمتای باد و بارون و خورشید رو ! برگ نمی تونه از درخت دل بکنه. اما زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته.وقت اومدن معشوقه های تازۀ درخت.معشوقه هایی که هنوز نمی دونن عمر عاشقیه درخت چقدر کوتاهه وبزودی از چشمش می افتن.

اما برگ، برگ می پوسه و می پوسه، تا میشه قوت خاک. میشه کود، میشه غذای درخت!! میشه شیره ای که تو وجود درخته و حالا باید تو رگهای معشوقه های جوونش بره. برگ پای درخت می پوسه تا درخت راضی بشه واز زندگیه جدیدش لذت ببره...

حالا دیگه وقتی از کوچه های خلوت و پر از برگ رد میشیم، باید بدونیم که درخت از برگ خسته شده و اومدن پاییز فقط بهونست...

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 31 شهریور1385 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت


خدا کنه کسی سریال نرگس و دوست نداشته باشه....

سلام

فکر می کنم اکثر مردم تو این چند ماه اخیر سریال طولانی و تموم نشدنی نرگس و نگاه می کنن. از بس این سریال همه گیر شده، هر جا می ری و هر چی می خونی دربارش یه چیزایی می گن یا نوشتن. برای همین امشب دربارش می نویسم، با اینکه از سریال های روتین خیلی خوشم نمیاد و خیلی کم پیش میاد که بعضی از قسمت هاشون و ببینم. جالب این که اکثر مردم سریال و می بینن و دنبال می کنن و همه هم ناراحتن از اینکه همچین سریالی ساخته شده و اینا هم مجبورن ببینن و هر شب با ناراحتی و اشک چشم بخوابن.

می خواستم اینو بگم که ، بعد از پنج شش شب پیش که سریال نرگس و ندیده بودم، دیشب یه جا مهمون بودم. موقعی که سریال شروع شد همه نشستن جلوی تلویزیون. برای همین منم به طبعیت از جمع رفتم سریال و نگاه کردم. میدونم خیلی مسخرست که دربارۀ این موضوع بنویسم، ولی این احساسیه که از اون لحظه تا حالا زیر فشارش دارم له می شم و اینکه اصلا این وبلاگ و درست کردم تا حرفایی که نمی تونم به کسی بزنم و توش بنویسم، چون فکر می کنم طاقتش خیلی بیشتر از گوش خیلی از آدماست. برای همین دربارۀ امشب می نویسم، برام مهم نیست مسخره به نظر می رسه یا نه. فقط دوست دارم بنویسم سریالی که غم و افسردگی و نفرت و خشم و هر چی احساس منفیه هر شب به روح مردم تزریق می کنه ومن سعی کردم تا جایی که میشه نبینمش تا احساس های منفی خودم شرایط طغیان نداشته باشن، امشب داشت قلبم و راه گلوم و وجودم و تیکه تیکه می کرد.

امشب تمام دقیقه هایی که این سریال و می دیدم یاد(ح) می افتادم. اون جوری که بهروز از پشت دیوار نسرین و نگاه می کرد. مثل اون که هر جا می رم احساس می کنم از یه گوشه ای چشماش دارن دنبالم میان. یا اون طوری که غرورش و زیر پا گذاشت و اومد جلو که با نسرین حرف بزنه. یا صورتش که زخم بود و کبود، به خاطر مریضیش. ولی صورت اون خیلی بدتر از صورت بهروز سریال شده، چون بلایی که اون سر خودش آورده از مرضی مثل ایدز هم بدتره. می تونی باور کنی؟ هرچی به آخر سریال و مرگ بهروز نزدیک میشه انگار کم کم لحظۀ مرگه.... می ترسم دربارش حرف بزنم.

مقایسۀ خنده داریه، ولی همین چیزای خنده دار امشب بند بند بدنم و داشت له می کرد. نمی ذاشت اشکی که دلیلش گریه نبود قطع بشه. تلخیه همین چیزایی که همه می گن سریاله و الکیه و فیلمه، بعضی وقتا برام دیدنه یه حقیقته که لحظه لحظه درکش کردم.

کاش اون هیچ وقت این بلا رو سرخودش نیاورده بود. ای کاش هیچ وقت بهروز و نسرین ودرک نمی کردم که این همه خنده دارو مسخره به نظر بیام. کاش تو به خودت بیای و زندگیه خودت و نجات بدی. تو رو خدا خودت و از بین نبر. نمی خوام هیچ وقت به آخر قصۀ "من بی تو" فکر کنم. نمی خوام بدونم سریال نرگس با مرگ بهروز تموم می شه. نمی خوام دیگه حتی بگم که چیا رو نمی خوام. که هر وقت هر چی رو نخواستم، نا خواسته تو زندگیم طاقتش آوردم.

خدا کنه خدا به بهروز و نسرین کمک کنه.خدا کنه هیچ وقت کسی با بهروز و نسرین همدرد نباشه. خدا کنه هیچ کس نفهمه که بهروز و نسرین بعد از این همه بدبختی هنوز همدیگه رو دوست دارن، ولی نمی تونن دیگه هیچ وقت با هم باشن. خدا کنه هیچ کس سریال نرگس و دوست نداشته باشه. خدا کنه کسی تو وبلاگش، چیزایی رو ننویسه که نمی شه گفت...خدا کنه هیچ کس مجبور نشه چرت و پرت بگه........

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 24 شهریور1385 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت


دو تا مهره سوخته....

آخرین تصویری که از اون توی ذهنش مونده بود، لحظه ای بود که از خونه اومد بیرون تا بره سر کار، که دید روی صندلیه جلوی خونشون نشسته. انگار از شب قبل که با هم تلفنی حرف زده بودن اومده بود اونجا. اون گفته بود میره که فقط از پشت پنجرۀ اطاقش ببینتش، همون دیشب، اما اینم گفت که نه پول داره نه ماشین. برای همین یک ساعتی طول میکشه تا پیاده برسه به خونشون. اون گفته بود ماشین و سوئیچش و پس داده به باباش. ولی هیچ کدوم از حرفای اون و باورش نمی شد. برای همین گرفت خوابید و همش به اون فکر کرد و خوابش و دید. صبح که شد رفت پشت پنجره، دید که اون نشسته روی صندلی، باورش نمی شد که واقعا این کار رو کرده. حاضر شد و رفت پایین. اون هنوز نشسته بود روی صندلی، با قیافۀ افسرده و خسته و خواب آلودش، با یه ساک که قبلا تلفنی بهش توضیح داده بود که الان مدتیه با اون ساک، توی خیابونا می گرده و جایی نمی تونه قرار بگیره.

با همۀ اینا، لحظه ای که از در اومد بیرون و چشم تو چشم هم شدن، جرأت نکرد صبر کنه تا باهاش حرف بزنه. اصلا معلوم نبود چرا شهامت روبرو شدن با اون و نداشت.

برای همین خیلی سریع راه رفت، حتی دوید که سوار ماشین شه و بره. از توی ماشین برگشت رو به عقب و نگاه کرد و دید که اونم با ساک لعنتیه روی دوشش، با سرعت اومده بالای پله ها، تا بیاد و بهش برسه و باهاش حرف بزنه. اما دیگه دیر شده بود و توی ماشین، رفت سمت محل کارش.

تمام روز، حتی روز بعدش همۀ فکرش و اشغال کرده بود. یاد آخرین لحظه تو ذهنش و مرور اون حرفای پای تلفن نمی ذاشت روی مسئلۀ دیگه ای تمرکز کنه. حس ترحم، همون حسی که هیچ وقت دوست نداشت نسبت به اون داشته باشه. اما حالا همه چیز فرق کرده بود. وجودش با این حسه عذاب آور، به اضافۀ نگرانی یکی شده بود. یعنی عاقبت اون چی می شه؟ میشه مثل خیلی از فراریای خیابون گردی که هزار تا بلای ترسناک سرشون میاد؟

نمی دونست برای اون چی کار می تونه بکنه یا چه کمکی می تونه بهش بکنه که از این وضع نجاتش بده. با اینکه مدام پیش خودش فکر می کرد، مسئولیتش نسبت به اون تموم شده و حالا دیگه تعهدی در مقابلش نداره. اما دوسش داشت. نمی خواست ببینه که این بلا سر اون اومده.

ای کاش اونایی که باید، اینو می فهمیدن، که اون ارزشش خیلی بیشتر از این بلاییه که سرش آوردن. اون که همۀ وجودش مهربونیه، که هر چی سرش اومده به خاطره عاطفۀ بیش از حدشه. اما حالا هیچ کس به فکرش نیست، حتی خودش. حالا دیگه هر دوشون تنها موندن. اما دیگه کاری براشون نمی شه کرد. شدن دو تا مهرۀ سوخته که آدمای نامرد اونا رو به خاطر منافع خودشون و پستیشون، فنا کردن.

ولی ای کاش رسم خدا فرق کنه و مثل بقیه، تنهاشون نذاره. کاش خدا بهشون رحم کنه که جز اون هیچ کس و ندارن...

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 17 شهریور1385 ساعت 2:57 موضوع | لینک ثابت


چند تا جمله....

سلام

این پست همین طوری که می خونینش شامل چند تا از جمله ها و کاریکلماتوراییه که خودم خوندمشون و خوشم اومد برای همین اینجا هم میزارم که شما هم بخونین، اگه شما هم خوندین و خوشتون اومد، یادتون نره بعدش نظر بدین. آخه به نظرم این خیلی فرهنگ بدیه که ما عادت داریم بعد از اینکه وبلاگ کسی و خوندیم، زود میبندیمش و کوچکترین اهمیتی برای نویسندۀ وبلاگ قائل نیستیم. خوب باید سعی کنیم هر طور شده این عادت های زشت و عوض کنیم و برای وجود همدیگه ارزش قائل باشیم و بهانه ساز زندگیه هم شیم. وگرنه دلیلی برای زندگی کردن نمی مونه.

چند تا جملۀ به درد بخور...

*آنگاه که تنها شدی و در جستجوی تکیه گاه هستی ،تنها به خدا توکل کن.

*آنان که عشق خود را آشکار نکنند معشوق نخواهند بود." شکسپیر"

*عشق حقیقی هیچگاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود." شکسپیر"

*خوشبخت ترین مردم کسی است که خوشبختی را در خانه خود جستجو کند." گوته"

*قادر به انجام هرکاریکه ارده کنیم هستیم اگر آنگونه که سزاوار است پیگیر آن باشیم." هلن کلر"

*پیروزی یعنی اراده کردن." ناپلئون"

*عاشق آنکسی باش که بر دو طرفه بودن عشق اصرار می کند." دانته"

*******************************************

کاریکلماتور...

*تنهایی برای فکر کردنه، نه برای زندگی کردن.

*کسایی که سر ندارند، از کله شدن ترسی ندارند.

*احمق کسیه که برای رد کم کردن روی برف راه میره.

*برای پایان دادن به آغاز نیازی نیست.

*******************************************

خوش باشین و پر از بهانه های شیرین برای زندگی....


TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 10 شهریور1385 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت


دیگر جایی نمی ماند...

ای کاش چشمهایت التماس چشمهایم را میفهمید

ای کاش می دانستی در نگاهم چه می گذشت

ای کاش رازه فقط یک قطره از دریای سکوتم را میافتی.

ای کاش نگاه مشتاقی را که اکنون دیگر در پس گذشت این خاطرات،

همیشه حاله ای از اشک برق آن است، می گرفتی.

که اگر می گرفتی، دیگر این بغض سنگین،

مدام گلویم را نمی فشرد و طاقتم را نمی ربود.

خسته ام... بیشتر از آنکه تصور کنی...

دیگر کسی نگاهم را نمی فهمد.

من آموخته بودم با چشمهایم حرف بزنم،...

که من چشمهایت را فهمیدم و تو نخواستی نگاهم را دریابی.

هیچ وقت راز آن را نفهمیدی.

اما دیگر این چشمها، جز اشک چیزی نمی بینند.

دیگر خوب و بد را نمی فهمند...

زشتی و زیبایی را نمی شناسند...

تو خوب بودی یا بد؟

پس چرا نفهمیدند؟ چرا به من نگفتند؟

بیچاره چشمانم، مدتهاست حیرانند در پی یک غم،

تا لحظه ای بی دغدغه و بی یادآوریه خاطرات گذشته آرام شوند.

اما دیگر جایی نمی ماند...

چشمانم بیمارند...

از تو می پرسم،

با کدام دلیل نحس، عشقت را به مرگ سپردی و حالا...

بر مزارش گریه می کنی؟؟؟.....

 

 TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در پنجشنبه 2 شهریور1385 ساعت 2:15 موضوع | لینک ثابت