داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم
داشتم می رفتم تا از این دنیا با همه نیرنگها و بدیها و پستیهایش فرار کنم
گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد
در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم
از همه چیز دل بریده بودم
در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم
دلم از سنگ شده بود و وجودم سرد
تنها برای خاک زنده بودم
من در نظر درختان و گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم
من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندید
حاضر نبودم ببینم که در زندگی شکست خوردم
نمی خواستم کسی برایم گریه کند
من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد
تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد
باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم
دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود
زنده بودم تا زندگی کنم
افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را از من گرفت و من دوباره تنهای تنها شدم
دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم
اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود
از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم
دلم می خواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد
مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم
شاید یک روز بیاید که ببینم...
TomTom Bi To![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 28 مهر1385 ساعت 2:48 موضوع | لینک ثابت

علي (ع) تنهاست !
آنهمه ياران، آنهمه همرزمان، آنهمه نشست و برخاست با اصحاب پيامبر، هيچكدام براي علي (ع) تفاهمي بوجود نياورده است. هيچكدام از آنها در سطح او نيستند. مي خواهد دردش را بگويد، حرفش را بزند، گوش نيست، دلي نيست، و فهمي نيست تا بفهمد. رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي كوتاه، در برابر نگاههاي پست و پليد، و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد. نيمه شب به طرف نخلستان مي رود، آنجا هيچكس نيست، مردم راحت خوابیده اند، هيچ دردي آنها را در دل شب بيدار نگاه نداشته است، و اين مرد تنها، كه روي زمين خودش را تنها مي يابد، با اين زمين و اين آسمان بيگانه است، و فقط رسالت و وظيفه اش، او را با جامعه و اين شهر پيوند داده است. ولي وقتي به خودش بر مي گردد مي بيند كه تنهاست.
شبانه به نخلستان مي رود، و باز براي اينكه ناله او بگوش هيچ فهم پليدي و هيچ نگاه آلوده اي نرسد، سر در حلقوم چاه فرو ميكند و مي گريد. اين گريه از چيست؟ افسوس كه گريه او يك معما براي همه است، زيرا حتي شيعيان او نمي دانند علي چرا مي گريد... از اينكه خلافتش غصب شده؟ از اينكه فدك از دست رفته؟ از اينكه فلاني روي كار آمده؟ از اينكه او از مقامش...؟ از اينكه همسرش را...؟، از اينكه...؟
علي (ع) در طول تاريخ تنها انساني است كه در ابعاد مختلف و حتي متناقض كه در يك انسان جمع نمي شود، قهرمان است. چنين انساني و در چنين سطحي معلوم است كه در دنيا تنهاست. چنين انساني در جامعه اش و در برابر ياران همرزمش كه عمري را در راه عقيده كار كرده اند، با پيامبر صادقانه شمشير زده اند، اما در اوج اعتقاد و ايمان و اخلاصشان به پيامبر و اسلام، قبيله و تعصبات قومي را فراموش نكرده اند، و نتوانسته اند مقام را آگاهانه و يا ناخودآگاه از ياد ببرند و سمبل اخلاص مطلق و يكدست- همچون علي (ع)- شوند، تنهاست. از اين دردناكتر اينكه علي (ع) در ميان پيروان عاشقش نيز تنها است. در ميان امتش كه همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاريخشان را به علي (ع) سپرده اند تنها است.
او را همچون يك قهرمان بزرگ، يك معبود و يك الهه مي ستايند اما نمي شناسندش و نمي دانند كه كيست؟ دردش چيست؟ حرفش چيست؟ رنجش چيست؟ و سكوتش برای چیست؟؟ اين است كه علي (ع) در ميان پيروانش هم تنهاست. اين است كه علي (ع) در اوج ستايشهايي كه از او ميشود، باز هم ناشناخته مانده است.
درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، درديست كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر، دردي است كه او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده و بناله در آورده است.
ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشيرابن ملجم در فرقش احساس مي كند، اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را بناله آورده است "تنهايي" است، كه ما آنرا نمي شناسيم!! بايد اين درد را بفهمیم، اما افسوس که علي (ع) درد شمشير را احساس نمي كند و ما درد علي را احساس نمي كنيم...
(منم دعا کنین. یادتون نره) "<مراجع: تبیان و امام علی>"
TomTom Bi To ![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 21 مهر1385 ساعت 5:12 موضوع | لینک ثابت
سلام خیلی وقته پست جدید نذاشتم چون نمی دونم چی بنویسم. از بس ترافیک موضوع های مختلف توی مغزم سنگین شده که هر چی فکر می کنم موضوع مناسب برای نوشتن پیدا نمی کنم. انگار هر چند وقت یه بار اینطوری می شم که اصلا حس نوشتن ندارم در حالی که با همۀ وجود دلم می خواد حتی دو سه خط هم که شده بنویسم. آخه همش فکر می کنم چی میشه گفت یا چی میشه نوشت وقتی هر چی که میگی یا می نویسی فقط خودت و خسته کردی؟ حتی کسی براش مهم نیست تو چی میگی. دیگه برای آدما مهم نیست کجا و تو چه شرایطی زندگی می کنن و چی داره به سرشون میاد. چقدر می شه حرص خورد از شرایط سخت زندگی، یا نامردیه کسایی که بهشون اعتماد میکنی، یا وقتی می بینی با این همه آدم دور و برت بزرگ شدی و زندگی کردی و دوست بودی و حالا وقتی بهشون احتیاج داری، هر کدومشون با یه بهانۀ مسخره از سر بازت می کنن و متعاقبا تو هم مجبور میشی برای هیچ کدومشون ارزش قائل نباشی و اینطوری زندگیت به جهنم عذاب آور تری تبدیل میشه. یا چقدر می شه غصه خورد برای بی ارزش بودن انسانیت و نبودن غیرت و وجدان تو وجود مردم. یا پایین بودن سطح فکر و فرهنگ آدمایی که ادعاهایی دارن که موقع گفتنشون دهن همه بسته میشه و انگار بقیۀ آدمای مدعی پیششون کم میارن. چقدر می شه گریه کرد برای جامعه ای که تو دادگاه خانوادش پر از زن و شوهراییه که تا دهن باز می کنن تا دو کلمه حرف بزنن، یا همۀ وجودشون شروع به لرزیدن میکنه، یا گریشون می گیره و با خودشون می گن کاش هیچ وقت حرف نمی زدم، یا اصلا شروع می کنن به فحش دادن و بد و بیراه گفتن به همدیگه از بس که تو زندگی مشترکشون خورد شدن و زجر کشیدن و حالا دریغ از ذره ای اعتماد به نفس که براشون باقی مونده باشه... خب اینجور موقع ها با خودت فکر میکنی، که چرا موقع نوشتن باید از بدبختیا و سختیا بنویسی که اینقدر نوشتن برات سخت بشه؟ چرا از خوشحالیا و خوشبختیا و خوبیا ننویسی که هم خودت موقع نوشتن هر لحظه نا امید تر نشی، هم چند نفری که مطلب به گوششون میرسه یا اینکه اتفاقی یه جا می خونن. برای همین فکرت و متمرکز می کنی رو چیزای خوب. مثلا یکی از شبایی که رفتی یکی از پارک های بزرگ و معروف تهران برای تفریح، که موقع قدم زدن و راه رفتن، از شدت تمدن و فرهنگ مردم وقتی پشت سرشون میفتی، مجبوری بوی سیگارشون و تحمل کنی و اگر تیپشون از قشر متوسط به پایین جامعه باشه که بوی عرق هم بهش اضافه میشه. بد تر از همه آدمایی که به ظاهرشون میاد از لحاظ مالی غنی باشن و وقتی به رفتارشون دقت می کنی یا باهاشون هم صحبت می شی، فقر فرهنگی و عقده های حقارت از سر و روشون می باره. اونقدر که آدم دلش به حالشون میسوزه. یا یه جا تو پارک نشستی که می بینی هر کی داره چیزی می خوره، به محض تموم شدنش پاکت یا ظرف یه بار مصرفش و همون جا میندازه زمین. حتی زحمت پرت کردن یه گوشه رو هم به خودش نمیده چه برسه به انداختنش توی سطل آشغال. بعد فکر می کنی شاید نسبت به اطرافت بیش از حد حساسیت نشون میدی و زندگی قشنگ تر از اون چیزیه که فکر می کنی و تو بی خود سخت می گیری، که یه دفه متوجه میشی یه نفر بهت زل زده و چشم ازت بر نمی داره، تو ام نگاش می کنی و ازش می پرسی چرا اینطوری نگاه می کنه که یه دفه یارو حمله میکنه بهت و یه دعوای حسابی راه میفته اونم وسط خیابون، می ری پیش پلیس که برای دفاع از حق و حریم شخصیت همۀ تلاشت و کرده باشی که از پلیس مهربون می شنوی " شما چرا موقع راه رفتن ساده نیستی و جلب توجه می کنی؟" یا اینکه " شما چیکار به نگاه کردن مردم داری؟ راه خودت و برو کاریت نباشه". خب بعد از تفریح و حساسیت بی مورد، اینم از امنیت. تکلیف عشق و عاشقیا هم که دیگه از همه چیز روشن تره. یا پستیه یا دروغه یا مزاحمته یا کلاه بر داریه یا... وضع دین و ایمان و خدا پرستی و تقوا و اینجور مسائل هم که در شرایطی که حرف منافع شخصی در میون باشه(تمام مواقع) لحظه به لحظه روشن تر می شه و دیگه نیازی به توضیح و آوردن مثال نیست. خب دیگه از کجای این زندگی می شه گفت؟ برای همین تصمیم می گیری دیگه حرف نزنی و چیزی ننویسی، تا وقتی که فشار های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اخلاقی و ... اونقدر بشه که احساس کنی فقط و فقط برای سبک شدن_ و نه دلیل دیگه ای_ نیاز داری که چند خطی بنویسی. وگر نه گفتن و نوشتن توی جامعۀ ما با فرهنگی که این مردم بزرگ شدن، به معنای واقعیه کلمه هیچ فایده ای نداره و فقط نمک پاشیدن به زخم خودته و کسایی که باهات همدردن. همین..... TomTom Bi To ![]()
![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در شنبه 15 مهر1385 ساعت 3:12 موضوع | لینک ثابت
چند تا جملۀ همین طوری

کاش وقت با هم بودن رو قدر می دونستیم تا یه روز بعداز ازدست دادن همدیگه به جرم قدر ناشناسی از گذشته پشیمون نشیم و افسوس ازدست داده ها رو نخوریم....چه حیف از عشقی که برای خودخواهی پرپر بشه که بعد از اون دیگه تاب نفس کشیدن نداره...........
لیست کلیشه ای
لینک وبلاگای بقیه
چیزایی که قبلا نوشتم
طراح قالب
POWERED BY