*^*^*^*^*^*^* یادته یه روز بهم گفتی: هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکات و ببینه و بهت بخنده. گفتم اگه بارون نبود چی؟ گفتی اگه چشمای تو ببارن، آسمون حتما گریش می گیره. گفتم می خوام ازت یه خواهش کنم، وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار. توام قول دادی و گفتی حتما... حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره.... تو هم اون دور دورا ایستادی و بهم می خندی.... *^*^*^*^*^*^* *^*^*^*^*^*^* اسمت را نمی توانم از برگ برگ زندگیم پاک کنم، پس تمام صفحات با تو بودن را خواهم درید و اسمت را به تو خواهم داد، شاید روزی در صفحۀ زندگی دیگری قرار دهی... *^*^*^*^*^*^* احساسات لطیف را نمی توان پاک کرد، پس تنها می توان آن را در نهایت به قتل رساند... *^*^*^*^*^*^* TomTom Bi To
![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 26 آبان1385 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت
سلام این هفته فرصت نکردم چیزی بنویسم چون برنامه هام یه کم تغییر کردن و جا به جا شدن. فقط اومدم اینجا این و بگم که امروز بعد از شنیدن خبر خود کشی نهنگ ها که ظهر از تلویزیون شنیدم، شاید خنده دار باشه ولی از ته دل افسوس خوردم که یه نهنگ نیستم، که هم من به خاطر کسایی که باهاشون زندگی می کنم، دوسشون دارم و هم نوعم هستن بمیرم و هم اونا برای من،و بالاخره دلم می خواست همه برای هم ارزش قائل بودن و به خاطر هم از جونشون هم میگذشتن. دوست داشتم مثل نهنگ ها برای فداکاری، دوست داشتن و از خود گذشتگی نیازی به بهانه نداشتم. فکر می کنم اونطوری زندگی شرایط انسانی تری داشت و این همه پستی و نا مردی بین آدما نبود که به جای زنده کردن عشق تو دل همدیگه فقط با رفتارشون دل هم و میشکنن و نفرت و تو دل همدیگه جا میدن. حتی کسی هم که یه مدت می خواد خوشحال باشه و به زندگی خوب نگاه کنه با کاراشون از همه چیز نا امیدش می کنن. آخ آخ، باز دارم وارد حرفای تکراری و بی فایده میشم. ولی خب زندگی انسانی نهنگ ها رو از آدما بیشتر دوست دارم. همین....... TomTom Bi To
![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 19 آبان1385 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت
سلام گفته بودم شاید دیگه ننویسم، ولی حقیقت اینه که به این نوشتن های بی سر و ته احتیاج دارم. مثل لحظه هایی که آدم تنها می شه و احتیاج به یه دوست خوب داره تا کمکش کنه، بعضی وقتا هم دلتنگ می شه و یه جا رو لازم داره که فقط بنویسه. فرق این دوتا اینه که همیشه می تونی جایی برای نوشتن پیدا کنی(هر چند که مثل من نتونی خوب از قدرت کلمه ها برای کمک به خودت استفاده کنی )، اما همیشه نمی شه یه دوست خوب و با معرفت و کنارت داشته باشی که از تنهایی در بیای. پس باید از این نعمت بزرگ تا جایی که میشه استفاده کرد،... راستی حالا که حرف نوشتن شد اینم بگم، چند وقت پیش بچه های وبلاگ گروهیه "با هم" که تا جایی که من می دونم دو سه ماهه درست شده، به اینجا سر زده بودن و از روی لطف یا نزدیکیه طرز فکر یا هر چیز دیگه ای که بوده ولی خوب بوده، به من پیشنهاد کردن که باهاشون تو نوشتن وبلاگشون همکاری کنم. خب منم با توجه به موضوع وبلاگشون که اجتماعیه و هدف خوبی رو هم دنبال می کنه("خویش را در خویش پیدا کن" وقتی بخونین بیشتر متوجه میشین می شین) واقعا از این پیشنهاد خوشحال شدم. امشب هم اولین پستم رو اونجا گذاشتم، می تونین سر بزنین و ببینین اونجا دیگه غمگین نمی نویسم. فکر می کنم شروع خوبی باشه برای تغییر کردن و بهتر شدن روحیه ام... شما ها هم مثل اینجا که کمکم کردین و اینقدر مهربون بودین اونجا هم تنهام نذارین. آخه دو شبه پیش یکی از دوستام داشت می گفت، اگر به وجود دوستات احتیاج داری باید بهشون بگی، چون تا وقتی تو نگفتی اونا نمی دونن چی می خوای، بعد از درخواست تو اگر دوستای واقعی و با معرفتی باشن حتما نمی ذارن که تنها بمونی.حالا من برای اولین بار امتحان می کنم و......منتظرتون می مونم... TomTom Bi To![]()
![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 12 آبان1385 ساعت 1:49 موضوع | لینک ثابت
سلام همیشه یه اتفاقی وجود داره که علت اصلیه توقف پیشرفت آدم میشه. یه ضربه، یه شکست تلخ، یه ناامیدی توی عشق، یا حتی بعضی وقتا یه پیروزی که آدم خوب نتونه درکش کنه... این جور اتفاقا می تونن باعث ترس و جلوگیری از پیشرفت یه نفر بشن. حالا من یه مدته احساس می کنم همه چیز تو زندگیم بی حرکت مونده. هر اتفاق تازه ای خیلی زود تبدیل به یه کار روزمره و تکراری میشه. همه چیز خیلی زود خستم می کنه. این حس موقعی بهم دست داد که همش فکر می کردم همه چیز خوبه و منم خوشحالم و زندگیم داره اون طوری پیش می ره که دوست دارم و دلم می خواد، اما بعد از هر پست جدیدی که اینجا گذاشتم و نظر ها رو بعدش می خوندم، دیدم همه تو کامنت هاشون سعی کردن بهم امید واری بدن و یه جوری بهم بفهمونن که زندگیه خوب هنوز هم جریان داره... پس نتیجه گرفتم مطالبی که تو وبلاگ می ذارم به خواننده انرژیه منفی میده. خب اینم اصلا خوب نیست. همین موضوع باعث می شه آخر هفته ها که باید پست جدید بذارم، با خودم درگیر می شم. دیگه دلم نمی خواد بنویسم. دلم نمی خواد به قول خیلی از بچه ها،"غمگین"و "طولانی" بنویسم. اول که اینجا رو درست کردم و تصمیم داشتم به جای گفتن حرفام، که فکر می کردم کسی درکشون نمی کنه، بنویسم تا با نوشتن درد دلام احساس سبکی بکنم و راحت تر راهی رو که در پیش دارم ادامه بدم، فکر می کردم همیشه می تونم هر چی و که خواستم (چه طولانی چه کوتاه چه غمگین چه شاد) بنویسم و کسی هم نیست که بگه "چرا اینو میگی؟" و از این حرفا... ولی حالا خودم دچار وسواس شدم. خودم، خودم و معذب کردم به خاطر نظرایی که از دیگران می خونم. دلم می خواست یه تغیره درست و حسابی تو زندگیم بوجود میومد تا از این رکود تلخ و پیش نرفتن خلاص شم. دلم می خواست فقط موقع هایی که ناراحتم و از غم احساس انفجار می کنم احتیاج به نوشتن نداشته باشم تا این وبلاگ لعنتی هم اینقدر حال و هوای غمگین نداشته باشه... اصلا نمی دونم، شاید یه دفه تصمیم بگیرم ننویسم تا روزی که مطالب و نوشته های شاد و متفاوت هم تو این وبلاگ پیدا بشه. یعنی این راهه خوبیه برای حل این مسئله؟؟؟ کاش می شد نتیجه کارها رو قبل از انجامشون فهمید... می دونم هیچ ربطی نداره ولی، کاش می شد به همۀ آدما اعتماد کرد......... TomTom Bi To ![]()
![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 5 آبان1385 ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت
چند تا جملۀ همین طوری

کاش وقت با هم بودن رو قدر می دونستیم تا یه روز بعداز ازدست دادن همدیگه به جرم قدر ناشناسی از گذشته پشیمون نشیم و افسوس ازدست داده ها رو نخوریم....چه حیف از عشقی که برای خودخواهی پرپر بشه که بعد از اون دیگه تاب نفس کشیدن نداره...........
لیست کلیشه ای
لینک وبلاگای بقیه
چیزایی که قبلا نوشتم
طراح قالب
POWERED BY