سلام
این مطلبی که این دفه تصمیم گرفتم بنویسم رو خودم خیلی دوست دارم. از نوشته های مهدی شجاعی که به نظرم فوق العاده است. مطمئنم از خوندنش لذت می بری، برای اینکه حتما بارها و بارها برای توام پیش اومده که ، به جای اول کار، آخر می فهمی تنها کسی و که از اول داشتی و حواست بهش نبوده و تا آخرم فقط اونه که باهات می مونه نه آدمای بی معرفت این روزگار، همون خداییه که خیلی بیشتر از لیاقتت باهات مهربونه...کاش هیچ وقت یادمون نمی رفت که خدا خیلی بیشتر از آدمایی که فقط دل به ادعاهای دروغشون بستیم برامون دل می سوزونه و..."عاشقمونه". مگه نه!؟!؟!؟ ==>>
"وقتی که تنهای تنها می شوی ؛ وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی ، درست در حساس ترین نقطه رهایت می کنند ؛ وقتی که در دست همانان که پشتوانه و پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛ وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی ، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ؛ وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد ؛ وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد ؛ یک امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد . او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو پرده ی اغماض می افکند . اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم می گسلد ... حتماً دانسته ای او کیست... پس چرا در انتها به او برسی ؛ از او آغاز کن !!! بیش و پیش از همه با خدا دوست باش... دلت همیشه گرم خدا باد.... "
TomTom Bi To![]()

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 17 آذر1385 ساعت 2:34 موضوع | لینک ثابت
هنوزم درکش برام سخته، بهم نگو "این که چیز تازه ای نیست." بذار حرف بزنم. نذار با جمله های تلخ و نچسب تو حرفم تو دلم یخ بزنه و هیچ وقت به لبام نرسه که کسی نفهمه حرف دلم چی بود.... معنی این همه پیچیدگی های زندگی و نمی دونم؟ آسونا و سختا برای چی هستن؟ برای یکنواخت نبودن زندگی؟ پس این همه سکون و رکود وسط زندگی چی کار دارن؟ همیشه فکر می کنم حرف تازه نمی شه زد، آخه دیگه تازه ای نمونده، بعضی وقتا بوی کهنگی زندگی رو می شنوم. ولی همون لحظه بیشتر از هزار تا نگفتۀ نشنیدۀ تازه، یه جوری برای گفته شدن هجوم میارن که انگار ممکنه همیشه اونجا زندونی باشن... راستی می دونستی هر چیزی که الآن با تو هست، ممکنه یه روز که تو هستی اون نباشه؟، یا تو نباشی و اون باشه؟، می تونی نبودن خودت و یا نبودن چیزایی که هستن و تصور کنی؟ اصلا بودن و می تونی معنی کنی؟ نبودن و چی؟ فکر می کنی سادست، می دونم.. ولی به خدا سخته، حتی فکر کردن بهش. نمی دونم پر رنگها و کم رنگها کدومن!؟ چی میتونه بی صدا باشه؟ آخه یکی میگفت، ما سختا رو پر رنگ و با صدای بلند می خوایم در حالی که خوبا آسون و بی رنگ و بی صدان... اینا یعنی چی؟ چه فرقی با هم دارن؟ کی می دونه؟... چقدر بر گردم و در باز مونده رو نگاه کنم و همیشه از خودم بپرسم نفر بعدی که از در میاد تو کیه؟ ولی هیچ وقت هیچ کدومشون و نشناسم، حتی بعد از سالها؟ چرا سالهای زنگیم ری کردن؟ مثل برنج، که مامان همیشه میگه هر چی بیشتر ری کنه بهتره. یعنی منم یه زندگیه خوب دارم، با کیفیت مناسب؟ ولی نمی دونم چرا دلم یه جوریه، انگار نمی دونه ری کردن چیز خوبیه، الکی شور می زنه... بهم نگو "این مزخرفات تو، توی دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه." اون وقت از تو هم دلخور میشم، دیگه با توام درد دل نمی کنم، می ذارم توام همیشه یه غریبه بیرون در بمونی. نمی خوام جای کف کفشای خیس و گلیت روی زندگیه پوسیدۀ، قدیمیه، با ارزشم بمونه. آخه براش خیلی زحمت کشیدم، خیلی چیزا رو به خاطرش از دست دادم، کلی از آرزوهام و به باد دادم تا حالا به اینجا رسوندمش. اصلا نمی دونم، شایدم فهمیدن این چیزا، برای تو که دغدغه های سخت داری آسونه، ولی درکشون برای من که سوالای آسون دارم، خب سخته. شایدم بر عکس. اصلا آسونا و سختا برای چی هستن؟ برای یکنواخت نبودن زندگی؟......... TomTom Bi To
تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 10 آذر1385 ساعت 1:54 موضوع | لینک ثابت
سلام **می دونید؟ داستان زندگیه ماها حالا شده قصۀ اون پیرمرد و نوه اش و الاغشون، که هر کدوم سوار الاغ می شدن مردم یه چیزی می گفتن که اینا هم پشیمون می شدن که چرا این کار و کردن، حتی وقتی هیچ کدومشون سوار الاغ نشدن هم باز هر کی دیدشون یه چیزی گفت، تا آخرسر تصمیم گرفتن کاری رو بکنن که به نظر خودشون درسته و به حرف مردم بی منطق هم اهمیت ندن. فکر می کنم دربارۀ شباهت این داستان با زندگی امروز خودمون توضیح ندم بهتره. پس بگذریم.... **دیگه اینکه هیچ وقت تا حالا دقت کردی؟ هر وقت چیزی و نداری مدام آه و ناله می کنی و غصه می خوری و به عالم و آدم بد و بیراه میگی که چرا من فلان چیز و ندارم یا چرا اتفاقی که من می خوام نمیفته و خدا از من همه چیز و دریغ می کنه و من و یادش رفته و اصلا این خدا چرا اینجوریه و خلاصه که هر روز حسابی به خدا فکر می کنی.... ولی وقتی چیزایی رو که می خوای داری و زندگیت همون جوری می چرخه که دوست داری،... اصلا یادت میفته از خدا یه تشکر کوچولو بکنی؟ یا اینجور موقع ها حتی خودتم نمی شناسی، خدا که جای خود داره. یا اینکه فکر می کنی همۀ اینا به خاطر زحمت و تلاش بی شائبۀ خودته!؟!؟ پس آفرین به تو که باعث بد بختیات خداست و خوبیای زندگیت دست خودته... اسم اینو خود خواهی نمیذارن؟؟؟؟ **بعضی از آدما خیلی خوبن. می دونم برات باور نکردنیه، ولی خب بعضی وقتا هم اینطوری می شه دیگه. اینجور افراد که تعدادشون از انگشتای دست هم کمتره، هم خودشون خوب و موفق زندگی می کنن، هم با خوبیاشون به بقیه هم برای خوب بودن کمک می کنن. کاش ما هم می تونستیم این مدل زندگی و تجربه کنیم و خوب باشیم. اما..... ** اما حیف که من و تو همیشه یه سد بزرگ وخراب نشدنی سر راه خوب زندگی کردن خودمون و بقیه ایم و خدا رو شکر که همیشه اینقدر آدم دور و برمون هست که مجبور نیستیم همۀ تقصیرها رو خودمون به گردن بگیریم . از همه خدا رو شکرتر که هر اتفاقی بیفته به من و تو مربوط نمی شه و همش تقصیر بقیه است. پس صبر کنیم تا اول اونا اصلاح شن. آخه ما که عیبی نداریم که بخوایم به از بین بردنش فکر کنیم.... **آخر هم اینکه، تو برو راحت باش و به زندگیت برس، جهنم که سره کی، چی آوردی. حتما حقش بوده. تو فقط راحت باش و از آرامش خودت نهایت لذت و ببر......... TomTom Bi To![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 3 آذر1385 ساعت 3:5 موضوع | لینک ثابت
چند تا جملۀ همین طوری

کاش وقت با هم بودن رو قدر می دونستیم تا یه روز بعداز ازدست دادن همدیگه به جرم قدر ناشناسی از گذشته پشیمون نشیم و افسوس ازدست داده ها رو نخوریم....چه حیف از عشقی که برای خودخواهی پرپر بشه که بعد از اون دیگه تاب نفس کشیدن نداره...........
لیست کلیشه ای
لینک وبلاگای بقیه
چیزایی که قبلا نوشتم
طراح قالب
POWERED BY