تبليغاتX
 فقط تداعی آزاد...

فقط تداعی آزاد...

TOMTOM خودش و تو تاریکی شناخت...

می خوام ببینمتون، فقط برای تشکر...

هر وقت نگاهتون کردم یا اتفاقی چشمم بهتون افتاده، یه حس مبهم بین ذوق زدگی و حسادت تو وجودم جون گرفته. تقریبا همیشه وجودتون برام مثل یه سمبل بوده، یه جور الگوی تاثیر گذار و نا خود آگاه.

سبز بودنتون امید زندگی رو برام تازه نگه می داشت و باعث میشد سعی کنم مثل شما محکم و مقاوم با شم و یاد بگیرم هر قدر هم شرایط جوی نا مساعد بود اما نذارم قامت راستم خم شه و طراوت و شادابیم کم شه و اکسیژن نفسام سم شه و باعث بشه بقیه بفهمن آب و هوای دور و برم چه وضعی داره!!!

تا همین چند روز پیش... که وقتی داشتم از جلوتون رد می شدم برگشتم و یه نگاهی انداختم تا ببینم شمایی که هیچ سختی باعث تغییرتون نمیشه، با سرمای شدید این روزا چطوری سر می کنین، که یه دفعه تنم از دیدن چهرۀ زردتون لرزید. باورم نمی شد...چی عوضتون کرده بود!؟ چی مقاومتتون و کم کرده بود!؟ چی به روزتون اومده بود!؟ یعنی از سرما ریشه هاتون یخ زده؟ یا اینکه مریض شدین، از این مریضی های مخصوص زمستون!؟ یا خودتون خسته شدین و دارین از پا میفتین؟ آخه الآن که وقتش نبود... چرا بیشتر تحمل نکردین؟

از دیدن این همه شاخه های خشک و لخت خسته شدم، دلم به شما خوش بود با اون همه برگای سوزنی و ظریف که همیشه سبز بودن،... که انگار شمام جا زدین...

ولی بیشتر که فکر می کنم می بینم حق دارین. حیف بود اون همه سبزی و طراوت چهار فصل و بلندی قد و سایۀ پاک، با اون همه زحمت، قسمت کسایی باشه که قدرش و نمی دونن و آخرشم با بی انصافی و سنگ دلی، یادگاریشون و با چاقوی ضامن دار روی تن ظریفت می کشن و برای همیشه میرن،.. بدون تشکر.. شاید منم جای شما بودم تصمیم می گرفتم زرد و خشک باشم، اما مال خودم باشم. جای اینکه سبز و حساس و با طراوت باشم و رو تنم پر از رد چاقو باشه و خم به ابرو نیارم.

نمی دونم این وضع موقتیه یا همیشگی؟؟، نمی دونم مثل بقیه شما هم تصمیم گرفتین زمستونای سخت بخوابین و تو بهار آروم شکوفه بدین یا نه؟؟، فقط دلم می خواد بازم ببینمتون تا ازتون برای همه چیز تشکر کنم....

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 29 دی1385 ساعت 3:45 موضوع | لینک ثابت


فقط می خواستم تبریک بگم...

نمی دونم درسته یا مثل همیشه یه اشتباه احساسی. نمی دونم به حال خودم یا تو هیچ فرقی داره یا نه. حتی نمی دونم گفتنش تو این شرایط از نظر آدمایی که دربارۀ همه چیز عقیده های خاص خودشون رو دارن قابل قبول هست یا نه. نمی دونم فکر کردن بهش قلبم و هر لحظه بیشتر له می کنه یا نه. نمی دونم گفتنش دل تنگم و آزاد می کنه یا اونقدر تنگ ترش می کنه که نفس کشیدنم و غیر ممکن کنه. نمی دونم دلیل گفتنش یه خاطرست که از دیدن مناسبت تقویمم زنده شد و مثل خوره به جونم افتاد یا فشار این روزای سخت غمگین باعثشه...ولی خب....

هنوز مطمئن نیستم گفتنش درسته یا نه. آخه همه بهم می کن دیگه بهت فکر نکنم. می گن باهات حرف نزنم. می گن نبینمت. میگن اینطوری برای هر دومون بهتره. می گن درستش همینه. حتی می کن اینطوری تو هم راحت تری. می گن من و خیلی خوب درک می کنن. می گن کمکم می کنن. می گن این نیز بگذرد. می گن...می گن... می گن...ولی خب...

همه اینا شروع شد و دونه دونه یادم اومد، که فقط اینو بهت یاد آوری کنم..." امشب سالگرد اولین شبیه که من و تو اولین بار با هم رفتیم بیرون" همون شب که کنار اتوبان نگه داشتی و برام کلی از حفظ سهراب خوندی. همون شبی که از هزار و یک آرزوی شیرین گفتی که می تونستن واقعی باشن. قول دادی همیشه با هم بمونیم. گفتی نمی ذاری هیچ وقت کسی از گل نازک تر بهم بگه و نمی ذاری هیچ وقت گونه هام خیس بشه و... این حرفایی که معمولا گفتنشون این جور موقع ها لازمه و باورشون وقتی پای عشق وسط باشه ضروری. ولی خود تو همونی بودی که خوشبختیم و ازم گرفتی و غم و جای آرزو های سوختم کاشتی و نذاشتی گونه هام خشک بمونن. می دونم باورش برات سخته و شایدم غیر ممکن...ولی خب....

نمی دونم درسته یا مثل همیشه یه اشتباه احساسی، ولی هنوزم دوست دارم... همه بهم می گن بهت فکر نکنم، ولی هر چیزی هر جا باعث می شه یادت بیفتم حتی اگر خودم نخوام حتی الان که ۹ ماهه ازت دورم...همه اینا شروع شد و دونه دونه یادم اومد، که یاد آوری کنم،" امشب سالگرد اولین شبیه که من و تو اولین بار با هم رفتیم بیرون" تا بعدش این شب قشنگ خاطرات مشترکمون و بهت تبریک بگم...ولی خب..........

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 1:45 موضوع | لینک ثابت


می شه یکنواخت بود و دوست داشتنی...

تمام بدنش داغ بود، داشت می سوخت از حرارت زیاد. نفس می کشید یا نه!؟ خب معلومه...اصلا برای اینکه جون داشت و نفس می کشید، می سوخت و این خیلی بد بود. آرزو می کرد ای کاش این نفس که رفت اون یکی دیگه بالا نیاد تا خلاص بشه، ولی کی تا حالا داشتن یه آرزو دردی از کسی دوا کرده بود که این دفعۀ بعدیش باشه؟...

داشت تو ذهنش دنبال یه راه حل دیگه می گشت که یه لحظه متوجه شد چقدر همه جا تاریکه، اونقدر که نمی تونست راه حل ها رو ببینه و تشخیص شون بده. هر چی چشماش و باز تر کرد، همه جا تاریک و تاریک تر شد. انگار همۀ تاریکی های دنیا دسته جمعی هجوم آورده بودن سمتش و با همه قدرتشون داشتن گلوش و فشار می دادن و خفش می کردن...

خب اینطوری دیگه کاری نمی تونست بکنه جز اینکه منتظر باشه ببینه چی می شه. یه لحظه فکر کرد شاید اگه یکی جز خودش باشه و از دور ببینتش، بتونه کمک کنه. یادش افتاد تو اون تاریکی آخه کی ممکنه ببینتش؟؟؟ برای همین خوب تمرکز کرد تا اولین صدای پایی که شنید، داد و بیداد کنه و توجهش و جلب کنه و بعد کمک بخواد...

خوب دقت کرد و گوشاش و حسابی تیز کرد، چند لحظه که گذشت احساس کرد صدای جیغ ممتدی که از خلع این سکوت ترسناک میاد، انگار داره پردۀ گوشش و پاره می کنه... با خودش گفت: "بیا، حالا خوبه؟ همش گفتی همه چی تکراریه و همه چی یکنواخته، خب اینم یه اتفاق غیر معمولی، از پسش بر میای؟ حالا می خوای چی کار کنی؟" دوباره گفت: "آخه اینجوری؟ اینم شد تنوع؟ اینا که همش یه مشت کلیشه است که داره زجرم میده..." برای همین تصمیم گرفت هر طور شده خودش و نجات بده و از اون وضع در بیاد که یه دفعه دید زیر پاش خالی شده و داره با سرعت خیلی زیاد توی اون همه تاریکی و سکوت و تنهایی سقوط میکنه... حالا دیگه واقعا هیچ کاری نمی تونست بکنه جز اینکه............. جز اینکه چشماش و باز کنه. چقدر همه چیز تو یه لحظه خوب شد، همه چیز روشن شد و اطرافش پر از سر و صدا...یعنی خواب بود؟؟ واییییی چه مسخره وکلیشه ای و یکنواخت، ولی دوست داشتنی. مگه نه؟؟ شاید حالا دیگه قدر حتی یکنواخت بودن زندگیشم بدونه و اینقدر غصه و حسرت نخوره...

TomTom Bi To 


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 1 دی1385 ساعت 3:54 موضوع | لینک ثابت