تبليغاتX
 فقط تداعی آزاد...

فقط تداعی آزاد...

TOMTOM خودش و تو تاریکی شناخت...

بدون تعارف....

خیره شدم به پشۀ ریزی که تو این نصفه شب تاریک و بی نور، تنها روشنیه توی اطاق و پیدا کرده و خودش و چسبونده بهش و مدام جلوی مانیتور من پرپر می زنه. تند و تند پرواز می کنه و جا به جا میشه. همش موقع پرواز کردنش، با فاصلۀ چند میلیمتر از صفحه فاصله می گیره و دوباره خودش و میزنه به شیشۀ مانیتور، انگار یه جوری می خواد بره تو. نمی دونه اگر این شیشه بشکنه و اون بره پشتش، دیگه هیچ نوری نیست که بخواد برای وجود داشتنش اینطوری با هیجان پرواز کنه.

با طرز فکر محدود انسان گونه ام، این پشۀ بی نوا رو ملامت می کنم که چطور برای هیچ، دست و پا می زنه، غافل از اینکه این اقتضای طبیعتشه.

در واقع یادم رفته ما آدما با این همه ادعای عقل و برتری، خیلی وقتا از این پشه هم احمقانه تر رفتار می کنیم.

خیلی وقتا برای یک هیچ خیلی بزرگ، که از روی حماقت بهش امیدوار می شیم و فکر می کنیم، تنها نوره توی تاریکیه اطاق، حاضریم بودنمون و به خطر بندازیم و حتی قدرت پرواز و از دست بدیم. اما فکر نمی کنیم که این تنها اطاق خونه نیست. هیچ وقت تاحالا نشده با قدرت بال های کوچیکمون یه چرخ توی خونه بزنیم شاید یه منبع نور بهتر پیدا کردیم که ارزشش بیشتر باشه. یا هیچ وقت هیچ کدوممون چند ساعت بیشتر طاقت نمیاریم تا صبح. که منبع نور واقعی و با ارزش خورشید صبح و ببینیم و زیر تابش زیباش با عشق و هیجانی که بودن و نفس کشیدنمون و تهدید نمی کنه پرواز کنیم...                      

                           *^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*

می دونی؟ حقیقت اینه که چند وقتیه که دیگه دست و دلم به نوشتن نمی ره. از روزی که این جمله رو دیدم: "چیزی بگو که بتونی بنویسی، و چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی و امضا کن که بتونی بهش عمل کنی." این جمله هر چند خیلی کوتاهه، ولی یه مسئولیت سنگین روی شونت می ذاره، که تحملش قدرت زیاد و اراده محکم می خواد.

خیلی وقتا حتی فکر نمی کنیم، چیزی و که داریم می گیم ارزش نوشتن و داره؟ یا اگر نوشته شد، خودمون بهش عمل می کنیم!؟...

اکثر مواقع عالی حرف می زنیم. یه جوری که _بدون تعارف_ خودمونم از چیزایی که می گیم تعجب می کنیم. اما اگر هممون اولین کسی بودیم که به حرفای خودمون عمل می کردیم، فکر نمی کنم هیچ وقت دیگه لازم می شد برای کس دیگه ای بگیمشون.

پس........

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در جمعه 27 بهمن1385 ساعت 2:47 موضوع | لینک ثابت


تا سال آینده همین موقع...

می خوام بنویسم، از یه حس قشنگ، از عشق واقعی، از نهایت بزرگی یه آدم، از اوج شرافت و مردونگی، اونم وقتی که حتی به زبون آوردن این لغت ها هم یه آرزوی دوره و بزرگ، پس چی می شه نوشت دربارۀ چیزی که لمسش نکردی؟... اینطوری که فکر می کنم احساس شرمندگی وجودم و می گیره، شرمندگی از اینکه تو چقدر بزرگی و ما،...ما که می گیم دوست داریم و به خاطر تو گریه می کنیم چقدر حقیریم. مایی که اگر تو امروز بودی، هممون روبروت می جنگیدیم و حالا که نیستی، ما همه می تونیم ادعا کنیم که اون روز اگر بودیم کنار تو می جنگیدیم. که تو می دونی و خدا هم، و حتی خودمون که این حرف یه دروغ خیلی بزرگه...

با تمام اینا دستم بسته می شه برای نوشتن هر چیزی دربارۀ تو. وقتی این همه پستی و تو وجود خودم می بینم چطور می تونم به خودم اجازه بدم، که حتی اسم با شکوهت و به زبون بیارم، چه برسه به نوشتن دربارۀ تویی که یه هدیۀ بزرگی از طرف خدا برای مایی که لیاقتمون خیلی کمتر از این حرفاست...

اما یادم میفته که بین همۀ مخلوقات، تو داوطلب شدی جونت و خانوادت و دار و ندار دنیات و (که برای همۀ آدما گذشتن ازشون تقریبا غیر ممکنه) با عشق و افتخار، تقدیم خدا کنی تا شفاعت ما رو داشته باشی، ما که به خاطر خدا از کم اهمیت ترین دارایی هامون هم نمی گذریم و با یه دنیا طمع حتی دلمون می خواد حق بقیه هم مال ما باشه. ما که قدر این کار تو رو نمی دونیم. ما که خودخواهی کورمون کرده و حاضریم همه رو فدای خودمون کنیم...

اما یادآوری شفیع بودن تو، باعث می شه جرات پیدا کنم وازت بخوام منو ببخشی، برای اشک هایی که به خاطر تشنگیه تو و خانوادت می ریزم، به جای اینکه آرزو کنم که ای کاش می تونستم مثل شما تشنه باشم اما مطمئن باشم که به خدا می رسم. ولی حالا طوری زندگی می کنم که دغدغۀ همه چیز رو دارم و فکر همه چیز هستم، جز خدا...

منو ببخش، برای همۀ ترسی که از گفتن حقایق دارم و برای پنهان کردنش هم خودم تلاش می کنم، هم به بقیه کمک می کنم، اونم وقتی که میون گریه کردن بلند بلند می گم تو شجاع بودی و پرچم حق با دستای پاک تو بالا رفت...

ازت می خوام منو ببخشی، برای وقتی که ناراحت می شم و غصه می خورم از تنها موندن بین آدما و یادم میره که این مردم به تو که امامشون بودی وفا نکردن و تنهات گذاشتن، من که یکی از خودشونم و مثل خودشون...

می خوام من و ببخشی، برای تمام گریه ها و اشک ها و سینه زدن ها و زنجیرهایی که من از روی ریا میزنم و می ریزم و می ذارمشون به حساب تو، و تو نیازی بهشون نداری.

من خوب می دونم، تو اشک می خوای، نه از روی ریا، که از سر صداقت و پاکیه دل، نه برای تو، که به حال خودم، تا شاید یه کم به خودم بیام و دلم به حال خودم بسوزه.

باید گریه کنم و حسرت بخورم که چرا نمی تونم جای شما ها تشنه باشم و اسیر باشم، با بدن خونین، توی صحرا آواره...گریه کنم برای خودم، که تا کی می خوام هر سال، تاسوعا و عاشورا، توی خیابون راه برم و توی تکیه بشینم و گریه کنم و اشک بریزم و سینه بزنم و از فرداش یادم بره حتی خدایی هست و همۀ فکر و حواسم، پی بهتر برداشتن کلاه مردم باشه و خوردن حقشون و دروغ گفتن، اونم طوری که کسی نفهمه. این روش و تمام سال دنبال می کنم و پی می گیرم، تا سال آینده همین موقع...

ازت می خوام منو ببخشی و.... کمکم کنی، با اینکه خودم خوب می دونم ارزشم خیلی کمتر از وسعت محبت و بزرگیه توئه...

TomTom Bi To


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در سه شنبه 10 بهمن1385 ساعت 2:30 موضوع | لینک ثابت