حالا درست یک سال و چهار روزه که دیگه با تو نیستم. یه مدت طولانی که توش، خودم و به خودم ثابت کردم و... همین طور به تو. حالا دیگه همه می دونن که من اونقدر قدرت دارم که روی تصمیمی که می گیرم تا آخرش وایسم. سخت بود، خیلی سخت. راستش تو این یک سال خیلی وقتا ترسیدم، حول برم داشت که نکنه از پسش بر نیام. اما حالا خیلی از راه و اومدم و هنوزم سالمم و دیگه چیزی به آخرش نمونده. احساس تنهایی می کردم خیلی زیاد، ولی تو این تنهاییا اونایی که دوست واقعی بودن خودشون و ثابت کردن و اونایی که همیشه فقط حرف می زدن هم همین طور... زیاد گریه کردم، خوابای پریشون دیدم، از غصه مریض شدم، هزار و یه حرف مربوط و نا مربوط دیگران و شنیدم، افسرده و نا امید شدم، به همه بد بین شدم و اعتمادم و به همه چیز و همه کس از دست دادم، زیبایی ها رو نتونستم ببینم و .... ولی هیچ کدوم پشیمونم نکرد. به توام خیلی چیزا ثابت شد. اینکه وقتی به کسی می گی "بدون تو می میرم" فقط یه حرفه، یه شعار عاشقانست. توام بدون من زندگی کردی، سخت یا آسون ادامه دادی و تنها تلاشی که کردی تکرار و تکرار و تکرار بود. تکرار حرفای بی اساسی که بارها و بارها زده بودی و من ایندفعه می دونستم که هیچ کدوم واقعی نیستن و باورشون نکردم.
سال پیش روز 12 فروردین خودم و سرزنش کردم به خاطر انتخاب بی منطق و نا درستم، اما امسال همه چیز عوض شد. حالا باور می کنم که " هیچ وقت دیر نیست. " و امسال 12 فروردین خودم و تحسین کردم برای تصمیم درستم و محکم بودنم، هر چند خیلی سخت بود. این همه تجربه ای که الآن دارم ، با هیچ چیز دیگه ای حاضر نیستم عوض کنم، چون فقط خودم می دونم و خدا که چه بهای گرونی و به خاطرش دادم و چه چیزایی رو از دست دادم.
بارها خاطره های مشترکمون و دوره کردم و می کنم. فراموشت نکردم، اما دیگه به با تو بودن فکر نمی کنم، دیگه تنها بودن عذابم نمیده، دیگه به کسی احتیاج ندارم و می دونم هر مشکلی و هر جدایی و هر اشتباهی، وقتی به مرور زمان بخوره و توی این زمانی که می گذره اگه درست و به جا عکس العمل نشون بدی همه چیز درست می شه و خوب می گذره. امروز با همۀ وجودم خدا رو شکر می کنم به خاطر این همه کمک و اینکه دعا می کنم بعد از اینم تنهام نذاره و کمکم کنه.
دیگه هم نمی خوام به "تام تام بی تو" فکر کنم. می خوام این زندگی جدید و ادامه بدم. الآن مطمئنم هر چیزی و که بخوام به دست میارم. دیگه به زندگی با هیچ کس فکر نمی کنم. می خوام تنهایی از زندگیم لذت ببرم و دیگه به کسی اجازه نمی دم وارد زندگیم شه و آزادیم و بگیره و بهشتم و به جهنم تبدیل کنه و آرزوهام و تو گور حسرت دفن کنه و بعد بشینه و از دور ببینه چی به روزم آورده و ساختن دوبارش و (اگه فرصتی برای دوباره ساختن مونده باشه) با همۀ سختیاش به عهدۀ خودم بذاره...
عشقی که با تو تجربه کردم برام اهمیت داره، ولی مهم تراینه که یاد گرفتم قبل از هر چیز وجود خودم برام مهم باشه. اسمش و خود خواهی نمی ذارم، اینطوری به خودم کمک می کنم تا بهتر طاقت بیارم.
اما حالا دیگه تموم شد، قصۀ "من و تو"، قصۀ "من بی تو" هم همین طور. مثل هزار تا قصه ای که شروع می شه و نا تموم نمی مونه. می دونم که برای تموم شدنش زود بود و با هم بودنمون خیلی نتونست دووم بیاره، دلیلش رو هم از خودت می پرسم، گرچه دیگه فرقی نمی کنه...
با تموم اینا فقط یه چیز می مونه، اونم آرزوی داشتن آیندۀ بهتر از این چیزی که به روز هر دومون آوردی برای تو. مطمئنم که خدا تو رو هم تنها نمی ذاره، اگه بهش اجازه بدی توی زندگیت تاثیر بذاره و بتونی قبل از هر چیز اول خودت و توانایی هات و باور کنی. همیشه مهربون بمون و محکم تر زندگی کن... همین....
*^*^*^*^*^* امیلیوی دیروز تو، تام تام دوبارۀ امروز خودم *^*^*^*^*^*
TomTom![]()
تایپ شده با کیبورد TomTom در پنجشنبه 16 فروردین1386 ساعت 3:20 موضوع | لینک ثابت
چند تا جملۀ همین طوری

کاش وقت با هم بودن رو قدر می دونستیم تا یه روز بعداز ازدست دادن همدیگه به جرم قدر ناشناسی از گذشته پشیمون نشیم و افسوس ازدست داده ها رو نخوریم....چه حیف از عشقی که برای خودخواهی پرپر بشه که بعد از اون دیگه تاب نفس کشیدن نداره...........
لیست کلیشه ای
لینک وبلاگای بقیه
چیزایی که قبلا نوشتم
طراح قالب
POWERED BY