تبليغاتX
 فقط تداعی آزاد...

فقط تداعی آزاد...

TOMTOM خودش و تو تاریکی شناخت...

یادش نمونده چی رو نباید یادش می رفت!!...

 

حس روانی بودن.

تا دیوونگی راهی نمونده.

هر تانیه فقط دور خودش می چرخه.

هر کار می کنه نمی تونه از جاش تکون بخوره.

کلید شده اونجا، دقیقا جایی که همیشه بوده.

فکر می کرد تغییر سریع تر از اینا اتفاق بیفته، ولی....

الآن خیلی وقته کوچکترین حرکتی نداشته.

وای که داره خشک میشه.

تکون خوردن و نفس کشیدن و یادش میره حتمآ.

یادش رفته چی رو باید یادش می رفت؟

نه نه، یه چیزی بود انگار که نباید یادش می رفت...

همه که مردن، دیگه کسی نمونده.

ولی این بوی گند از زنده هاست که داره خفش می کنه.

کاش خلاص شدن راحت بود.

می شد نگران تعبیر خواب باشه و... نبود.

از بس تو بیداری دیده بود،

آدمایی که وقت راه رفتن رو زمین می خزن،

وقت حرف زدن فقط صدای جیغ ممتد از گلوشون در میاد.

شایدم تو خواب بوده.

حتی اینم یادش نمونده.

قبل از رفتن به خودش یه یادگاری میده.

همون تیکۀ کود شیمیایی که از تو باغچۀ پارک کش رفته بود.

چرا یادش نبود این همه بوی گند از جیب لباس خودشه!؟....

پوستش خیلی خشکه ، هر بار خم میشه ترک می خوره.

چند ثانیه بعد خون لخته شده.

آخرم یادش رفت این نای لعنتی چرا از دماغ و حلقش رد شده و رسیده به سینش...

 

TOM*TOM

 


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 4:50 موضوع | لینک ثابت


 

 

ای کاش حتی مثل یک شمع بودم...

 

TOM*TOM


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت 0:48 موضوع | لینک ثابت