حس روانی بودن.
تا دیوونگی راهی نمونده.
هر تانیه فقط دور خودش می چرخه.
هر کار می کنه نمی تونه از جاش تکون بخوره.
کلید شده اونجا، دقیقا جایی که همیشه بوده.
فکر می کرد تغییر سریع تر از اینا اتفاق بیفته، ولی....
الآن خیلی وقته کوچکترین حرکتی نداشته.
وای که داره خشک میشه.
تکون خوردن و نفس کشیدن و یادش میره حتمآ.
یادش رفته چی رو باید یادش می رفت؟
نه نه، یه چیزی بود انگار که نباید یادش می رفت...
همه که مردن، دیگه کسی نمونده.
ولی این بوی گند از زنده هاست که داره خفش می کنه.
کاش خلاص شدن راحت بود.
می شد نگران تعبیر خواب باشه و... نبود.
از بس تو بیداری دیده بود،
آدمایی که وقت راه رفتن رو زمین می خزن،
وقت حرف زدن فقط صدای جیغ ممتد از گلوشون در میاد.
شایدم تو خواب بوده.
حتی اینم یادش نمونده.
قبل از رفتن به خودش یه یادگاری میده.
همون تیکۀ کود شیمیایی که از تو باغچۀ پارک کش رفته بود.
چرا یادش نبود این همه بوی گند از جیب لباس خودشه!؟....
پوستش خیلی خشکه ، هر بار خم میشه ترک می خوره.
چند ثانیه بعد خون لخته شده.
آخرم یادش رفت این نای لعنتی چرا از دماغ و حلقش رد شده و رسیده به سینش...
TOM*TOM
تایپ شده با کیبورد TomTom در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 4:50 موضوع | لینک ثابت
چند تا جملۀ همین طوری

کاش وقت با هم بودن رو قدر می دونستیم تا یه روز بعداز ازدست دادن همدیگه به جرم قدر ناشناسی از گذشته پشیمون نشیم و افسوس ازدست داده ها رو نخوریم....چه حیف از عشقی که برای خودخواهی پرپر بشه که بعد از اون دیگه تاب نفس کشیدن نداره...........
لیست کلیشه ای
لینک وبلاگای بقیه
چیزایی که قبلا نوشتم
طراح قالب
POWERED BY