امسالم بعد از سه روز تاخیر این جداییه همیشه تلخ و سالگرد می گیرم.

امسالم دلم تنگ بود و  دوازده  فروردین دست و دلم به نوشتن نرفت.

دیگه خیلی وقته دلم نمی خواد حرفای دلم و بنویسم، از بس تکراری و کهنه و سیاه شدن.

از بس گرد و غبار این روزای کثیف روشون نشسته.

از بس نتونستم تو خیالم کم رنگت کنم.

از بس از این نتونستنم احساس ضعف می کنم.

از بس این نتونستن و ضعیف بودن و دوست دارم.

از بس به دلیل نبودنت فکر می کنم و از فکرش مغزم ترک می خوره.

از بس حس تنهاییم، بغض تو دلم میشه و اون بغض ترکای مغزم و از هم باز می کنه.

از بس نمی دونم هنوز دوست دارم یا دلم به حالت می سوزه...

گیج که می شم، از نفس کشیدنم که دلخور می شم، زندگی کردن که خستم می کنه،

 یادم میاد خیلی وقته حرف نزدم. راجع به اتفاقی که خیلی از عشقا و زندگیا و آدما رو مثل ما  له کرده و داغون.  

 انگار که دیگه طاقتش و نداشته باشم حس گریه بهم دست میده. ولی بعد احساسم و قورت می دم.

شاید بهتره که تنها باشی و حرف نزنی، تا کسی باشه که حرفت و بهش بگی و اون نفهمه...

آخرحرفم این اعتراف تکراریه، مثل همه کلمه ها و حرفای قبل...

 دلم خیلی تنگ شده. می دونم نگفتن بهتر از درک نشدنشه...

 

TOM*TOM

 


 

تایپ شده با کیبورد TomTom در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 3:36 موضوع | لینک ثابت