بعد از ساعتها تحمل درد شدید پشت چشمهام،
اکنون که خسته روی تخت می نشینم و سرم را روی بالش می گذارم،
مغزم انگار که یک مایع غلیظ و مذابی شده باشد،
آرام آرام از گوش چپم خارج می شود...
تکه های کوچک و سفید مغز،
در حالی که خون دلمه شده به آنها چسبیده،
روی ملحفۀ تخت و بالشم پخش می شود،
و همه را به گند می کشد...

حالا زمان مناسبی است،
تا من که همیشه به غیر عادی بودن متهم بودم،
تمرین کنم و یاد بگیرم چگونه
مثل آدمهای عادی و معمولی،
می شود به محلول پاک کنندۀ خون
از روی ملحفۀ رخت خواب فکر کرد...!!
TOM*TOM
تایپ شده با کیبورد TomTom در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت
چند تا جملۀ همین طوری

کاش وقت با هم بودن رو قدر می دونستیم تا یه روز بعداز ازدست دادن همدیگه به جرم قدر ناشناسی از گذشته پشیمون نشیم و افسوس ازدست داده ها رو نخوریم....چه حیف از عشقی که برای خودخواهی پرپر بشه که بعد از اون دیگه تاب نفس کشیدن نداره...........
لیست کلیشه ای
لینک وبلاگای بقیه
چیزایی که قبلا نوشتم
طراح قالب
POWERED BY